ایجاد سرگرمی، یه چیزی که خیلی برام مهم بود اینکه توی گوش همهی ما گفتن عشق فقط عشق اول و دیگه بعدش اصلا عشق نیست اما من معتقدم اینجوری نیست و میشه بازم عاشق شد.
خلاصه رمان چشمان زغالی
آیلار دختری از روستایی زیبا و سرسبز که دل میدهد به مرد چشم زغالی سیاوش نام و روزگار سرناسازگاری میگذاری با عشقی که آسان نمود بود اول….
مقداری از متن رمان چشمان زغالی
آیلار متعجب نگاهش کرد.
– الانم خیلی دوست دارم ولی این مدت خودت که میدونی سرم شلوغ بود نتونستم برم! تو از کجا می دونی من نمیرم اونجا؟!
سیاوش به پشتی صندلی تکیه داد.
– بخاطر اینکه تقریباً هر روز عصر یک سر رفتم اما تو نبودی؛ صبح ها سرگرم کار بودی عصرها چرا نمی اومدی؟
آیلار لیوانش را به لب نزدیک کرد. چایش هنوز خیلی داغ بود و گفت: عصر هم کمک به بانو و کارهای خونه و مامان؛ همینا دیگه.
سیاوش یک جرعه دیگر نوشید وگفت: اگه سوغاتیت رو میخوای، باید بیای اونجا. یادت که نرفته هنوز سوغاتت رو بهت ندادم.
آیلار جا خورد و پرسید: سوغاتی؟ تو که بهم سوغاتی دادی.
سیاوش ابرو بالا انداخت و گفت: هیچ وقت باور نکن تو با بقیهی آدم ها برام یک جور باشی؛ برای تو یک چیز خاص آوردم خوشگل خانم.
آیلار با لبخند کمرنگی بر لب سکوت کرد؛ خودش هم از همین دلگیر بود. از اینکه برای سیاوش مثل دیگران باشد و حالا مثل همیشه غافلگیر شده بود.
سیاوش هم لبخند زد؛ به لیوان آیلار اشاره کرد و گفت: چایتو بخور؛ یخ کرد. بیسکویت هم بخور ضعف نکنی.