موضوع اصلی رمان پارتنر
عواقب تصمیمات اشتباه و اعتماد به افرادی که شناخت زیادی بهشون نداریم.
هدف نویسنده از نوشتن رمان پارتنر
بازگویی آسیبهای اجتماعی و روایت قصه ی واقعی افراد.
– خانم یه جوری قیافه میگیره که انگار دختر فلانالدولهس.
بعد صداشو بالا برد و با اخمی پررنگ تشر زد:
– مگه افشین داداشم چشه که اینطوری لب و لوچهتو آویزون کردی؟!
سرمو بلند کردم تا واضح نگاهش کنم.
نمیشد.
اشک جلوی چشمامو گرفته بود و نمیذاشت صورت زنعموی بدجنسمو خوب نگاه کنم.
خوب میدونستم که از خداشه هرچی زودتر شرم از خونه و زندگیش کم بشه.
از پونزدهسالگی که پدر و مادرمو همزمان از دست دادم و عمو منو آورد تو خونه و زندگیشون چشم دیدنمو نداشت.
– چش نیست گوشه. ولمون کن بابا. دارم با زبون خوش باهات حرف میزنم آسیخانم. نذار امشب بیاد و اِلا…
– چیه؟ میخوای پاشو منو بزن.
از عمد صداشو میبرد بالا و همیشهی خدا طلبکار بود.
تموم این پنج سالی که تو خونهشون زندگی میکنم روز خوش ندیدم.
هربار که مدرسه میرفتم تا دیپلم لعنتیمو بگیرم یک مشت حرف بارم میکرد که دخترو چه به درس خوندن.
دختر باید آشپزی و خونهداری بلد باشه.
درس به چه کارش میاد.
به اندازهی کافی هم تو خونهش ازم کار میکشید
شده بودم کوزت دوم.
– فکر کنم حرفام تو گوشت نرفته! من میخوام برم دانشگاه.
دوباره برزخی شد.
– دیگه داری گه زیادی میخوری. البته تقصیر تو نیست. عموت تورو پرو کرده. همش لیلی به لالات گذاشته که الان صاف تو چشمام نگاه میکنی و دریوری میگی. اما اشکال نداره. من خوب بلدم اون زبونتو که دو متر دراز شده چطوری ببرم.
نفسم دیگه بالا نمیاومد.
عادت داشتم به توهیناش.
خوب بلد بود چطوری با پنبه سر ببره.
اما اینبار حرف یک عمر زندگی بود.
محال بود کوتاه بیام.
طفلک عمو رحمان که چندسال بهخاطر حضور من تو زندگیش از زنش حرف خورد و دم نزد.
– میخوای چیکار کنی؟ منو بزنی؟ کم تو این سه سال نچزوندی منو. پاشو بیا کتکم بزن. کاریم هست تو و اون پسر دیلاقت نکرده باشین؟!