چشمام رو چپ کردم که ترنم دستی به مانتوی بلندش کشید و گفت: -پاشید بریم. من صبح کار دارم. یه مشت مفت خور رو دور خودم جمع کردم. و با یک حرکت از روی تخت بیرون پرید و به سمت صندوق رفت. لبخندی بین من و ارس رد و بدل شد و برخواستیم و رفتیم…شب خوبی بود اما.. -برای ترنمم ببر. سری تکون دادم و پری از پرتغال رو به دهن گذاشتم و گفتم: -باشه،فقط شب نمیام مامان. پرتغال به قدری خشک بود که چهره ام درهم شد و مامان همونطور که با کفگیر داخل قابلمه غذا می ریخت گفت: -باشه،فقط مراقب باشید.
“باشه“ای گفتم و بی میل به پرتغال نگاه کردم. خوش رنگ بود و درشت اما به شدت خشک بود و طعم خوبی نداشت. مامان قابلمه رو داخل نایلون مخصوص گذاشت و ظرف سالاد رو روی غذا گذاشت و با جدیت گفت: -برنج و خورشت رو جدا ریختم،سالادم براتون گذاشتم نیاز. فقط کاش ترنم می اومد اینجا. شونه ای بالا انداختم و همونطور که نایلون غذا رو در در دست گرفتم گفتم: -راحت نبود. گفتم بهش بیا،گفت راحت نیستم. از زن عمو یکم خجالت می کشه. قانع شد…مثل همیشه..مامان خیلی اهل پرس و جو نبود.
کیفم رو از روی میز برداشتم و روی دوشم انداختم و دسته نایلون رو روی کف دستم گذاشتم و دستام رو محکم دورش قفل کردم و بوسه سریعی به گونه اش زدم و خواستم چیزی بگم که صدای ایدا مانعم شد: -اع،عمه جون جایی میری؟ به سرعت برگشتم و از دیدن ایدایِ راز به بغل،لبخند بزرگی زدم و با عجله سمتش حرکت کردم و نایلون رو روی میز گذاشتم و با اشتیاق راز رو در اغوش گرفتم و با صدای بلندی گفتم: -توله عمه،بیا اینجا ببینم. راز دست و پایی زد و خودش رو در اغوشم پرت کرد. ایدا با لبخند عقب کشید و اجازه داد برادر زادم رو محکم در اغوشم بگیرم.