تاش اول
زَرْد: نورِ خُورْشید
به نام آفریننده رنگها، ونوس، پاپیون و مارس… ..
-بنظرم از خود ترانه بپرسیم!
با شنیدن اسمم، استاپ میکنم. نمیدانم چرا؛ اما چیزی مانع میشود که به جمعشان بروم. کسی در سرم دستور میدهد پشت ستون بایستم!
صدای ارغوان را میشنوم که میگوید:
-آره اونم میاد راستشو بهمون میگه
-بالاخره که چی… باید بفهمیم واقعا خودشه یا نه؟
این را سیما میگوید، آن هم با کلافگی تمام. سرور جمله اولش را تکرار میکند:
-من بازم میگم از خود ترانه بپرسیم.
مرجانه سوال میکند:
-گیرم که بپرسیم… از کجا معلوم راستشو بگه؟ اصلا از کجا معلوم لادن درست میگه؟ آدمی که مرده چجوری زنده میشه؟ ها؟
آدم مرده؟ از چه کسی حرف میزنند؟ چه کسی مرده و از گور برخاسته؟ نیم قدمی برمیدارم تا سوالم را در صورتشان بپرسم که فرنوش نچی میکند و میگوید:
-چند نفر توی دورو برت میشناسی که چشماش دو رنگ باشه؟ چند نفر میشناسی که اسم مستعار ما وُ خاطراتو ُ هرچیزی که مربوط به اکیپمون بوده…
دیگر صدای فرنوش را نمیشنوم. تمام حواسم میرود پیِ آن دو چشم دو رنگی که گوشهام شنیده بود. که تصویرشان در تمام نقاشیهام بهم، دهن کنجی میکردند. که خیالشان هرشب، پیش از خواب از سرم میگذشتند.
-یعنی واقعا رَهان زندهست؟
رَهان…
رَهان…
رَهان…
رَهان زنده بود؟ عقلشان را از دست داده اند؟ رَ… رَهان… رَهان زنده ست؟
قدم پیش میگذارم. اولین نفری که مرا میبیند، فرنوش است. با چشم و ابرو به ارغوان اشاره میکند که ساکت شود؛ اما او حواسش پی حل معمای زنده بودن یا نبودن کسیست که سالهاست مرا کشته است!
-رهان زنده ست؟
دخترها با شنیدن صدای من میچرخند و نگاهم میکنند. فرنوش عصبی ارغوان را مخاطب قرار میدهد:
-دو ساعته دارم بهت اشاره میکنم، خب دهنتو ببند دیگه… اه… چقدر زر میزنی تو؟
سرور بیخیال و تا حدودی راضی میگوید:
-خب اینجوری الان خودش فهمید… راحت شدیم! ترانه هم نمیدونسته!
فرنوش چشم غره ای به سرور میرود. این همه بی تفاوتی و بی خیالی را درک نمیکنم. اصلا این که درباره زنده بودنِ کسی که کمر به مرگش بسته بودیم، حرف میزنیم را نمیفهمم. اصلا…
اصلا این که چرا و چطور یکهو و ناگهان رَهان زنده شده باشد با عقل جور در نمیآید. این کتاب یا فیلم نبود که شخصیتش از قسمت چندم بمیرد و در چند فصل بعد دوباره زنده شود. این اصلا امکان ندارد. نمیشود. این…
-بیا بشین ترانه…
نگاهی به قیافه سیما میاندازم. معلوم نیست چه در صورت من دیده که آن همه نگران و مشوش نگاهم میکند. روی صندلی مات و مبهوت مینشینم. تصویر صورت رهان یک لحظه از جلوی صورتم دور نمیشود. تصویر آخرین روزمان، آخرین نگاهمان، خداحافظیمان و…
-کی گفته رهان زنده ست؟
همه از سوال ناگهانی من جا میخورند. نگاهی بین خودشان رد و بدل میکنند و دست آخر مرجانه جواب میدهد:
-لادن گفت… هفته پیش توی گالری که برگزار کرده، دیدش…
سرور در ادامه میگوید:
-رفته جلو و جوری حرف زده و برخورد کرده که لادن وسط گالری پس میفته
فرنوش میگوید:
-خب حق داشته… فکر کن یه نفر هفت سال پیش مرده، حالا زنده روبروت وایساده باشه! ترسناکه، نیست؟
با تاکید میگویم:
-رهان مرده… واقعا مرده!
هر پنج نفرشان با حالتی دلسوزانه نگاهم میکنند؛ اما من این نگاهشان را نمیخواهم. این که فکر میکنند من موجود ترحم برانگیزی هستم یا اشتباه کرده ام و…
هیچ دلم نمیخواهد به گذشته برگردم. اگر من اشتباه کرده بودم، آن ها بیشتر از من مرتکب خطا شده بودند. برای همین به هول و ولا افتاده اند.
برای آن ها بهتر است که رهان مرده باشد! زنده رهان آنها را شرمزده خواهد کرد. کاری میکند که از خودشان بدشان بیایند. حداقل من پیش وجدان خودم آسودهام!
سرور مثل همیشه سهل انگارانه میگوید:
-بچه ها بی خیال اصلا… بنظر من لادن الکی میگه…
مرجانه میپرسد:
-چرا باید دروغ بگه آخه؟ چه نفعی براش داره؟
راست گفت مرجانه. هیچ نفعی برای هیچ کسی، در زنده بودن رهان وجود ندارد. سرور پاسخ میدهد:
-لابد میخواد مارو اذیت کنه! ببین چند وقته حالمون چه شکلیه! بخدا من یکی که از ترس خواب ندارم
ارغوان هم اعتراف میکند:
-منم… بخدا هر مردی که پشت سرمه خیال میکنم اونه.
سیما با ذات منطقیاش جلو میآید.
-ببینین بچه ها بیاین به این فکر کنیم اگه رهان زنده میبود پدر و مادرش اونجور مراسم ختمی نمیگرفتن براش!
با یادآوری چشمهای اشک آلود و زجههای خاله انسی، رعشه به تنم می افتد. چقدر آن روزها سخت گذشت. چقدر تلخ گذشت.
تا مدت ها با کسی حرف نمیزدم. وعده های غذاییم به یک وعده تقلیل یافته بود. سرکلاس های دانشگاه حاضر نمیشدم و یک ترم را کامل از دست دادم. این تنها در خانه ما بود و مامان میگفت اوضاع خاله انسی بدتر است. میگفت روزی نیست که غش نکند!
من تنها در خاکسپاری و روز دوم، آن هم به اصرار مامان، حضور داشتم. واقعیتش این بود که از خاله انسی شرمم میآمد. همان جا بر سر مزار رهان، دیدن او و حاج علی بقدری حالم را بد کرد که تا روزها از خواب و خوراک افتاده بودم.
فرنوش جمله سیما را تایید میکند و باقی بحث به سوییی میرود که بچه ها خودشان را قانع کنند که رهان مرده است و لادن تنها جهت اذیت کردن ما آن حرف ها را زده.
انگار همگی به آن نیاز داریم، انگار همه ما به شنیدن اینکه رهان مرده است، احتیاج داشتیم! انگار ما نیاز داشتیم یکبار دیگر به خودمان یادآور شویم که رهان مرده است. که قرار نیست سر و کله اش پیدا شود و…
ما نیاز داریم ساعت ها بنشینیم و دلیل بیاوریم که رهان زنده نیست. درحالیکه او واقعا هم زنده نبود. ما زنده اش کردیم و دوباره کشتیمش. آن هم در یک ساعت!
برای آنکه ذهنمان مشغول چیز دیگری شود، ارغوان از دوست پسر جدیدش میگوید و دیگران هم استقبال میکنند. انگار تنها منم که نمیتوانم مغزم را از آنچه که تنها یک حرف بود، خالی کنم.
به این فکر میکنم که اگر رهان زنده میبود، مامان از طریق خاله انسی خبردار میشد. هرچند که بعد از آن جریانات روابطمان بالکل خراب شد و از هم پاشید.
عصبی میشوم از اینجا بودن و فکر کردن به چیزهایی که دیگر فایده ای ندارند. به بابا پیام میدهم، به دنبالم بیاید. اصلا باید همراه مهسا من هم میرفتم. اشتباه کردم که ماندم.
با ضربه ای که به بازوم میخورد سمت سیما برمیگردم. منو را به سمتم میگیرد و میگوید:
-میخوایم شام رو همین جا بخوریم. سفارش بده
-من میرم خونه، مرسی.
اعتراض بچه ها بلند میشود و من هم توضیح میدهم که به بابا پیام دادهام تا به دنبالم بیاید.
بعد از پا فشاری بسیار کوتاه میآیند؛ منتها میبایست یک قرار دیگر هماهنگ میکردم که حتما با آن ها شام بخورم. من هم قبول کردم. درواقع دروغ گفتم که پذیرفتم. از این کافه که پام را بیرون میگذاشتم، تا چهار سال بعد سراغشان را نمیگرفتم.
آن ها دروغ گفته بودند. با حیله مرا به اینجا کشانده بودند. آن ها فقط میخواستند بدانند که…
تا آمدن بابا مجبورم به خزعبلات ارغوان گوش بدهم. طبق معمول از دوست پس خیالی بسیار پولدار، خوشتیپ و خوش بر و روش میگوید. گویا قبلی را که جراح بوده، دک کرده و حالا مدیر یک شرکت صادرات زعفران، او را، ارغوان را تور کرده است!
(این خزعبل ترین چیزیست که شنیده ام. کاش لااقل میگفت خودش مردک را تور کرده. حداقل دردش کمتر بود!) دلم میخواهد شیشکی بزنم و بگویم: «بلوف کمتر بزن ارغوان» ولی خب دهانم را بسته نگه میدارم. بجاش فرنوش میگوید:
-ارغوان نمیشه کمتر گه بخوری؟ آخه مدیر و جراح و بازیگر و خواننده مملکت میاد با تو دوست بشه؟ با این قیافه ات؟ بعد همشونم، تو دَک میکنی؟ اون پسره، اسمش چی بود بچه ها؟ همون که شاگرد سوپرمارکت روبروی کوچه دبیرستان بود؟
نگاه میچرخاند. همه فکر میکنیم و ناگهان سرور میگوید:
-سعید؟
فرنوش اسم را توی هوا میقاپد.
-آره سعید… همون… قیافه اش شبیه میمون چی توز موتوری بود… هی میرفتی ازش چیز میز میخریدی که بهت شماره بده، تحویل نمیگرفتت، حالا هرچی شاخ اجتماعی و اقتصادی توی مملکت وجود داره، جذب تو شده؟ چرا ک(..)شر تفت میدی؟
دروغ است اگر بگویم جگرم خنک نشده است، ولی دلم هم برای ارغوان کباب میشود. البته که تقصیر خودش است. از ابتدای ورودمان برای هر نرینه ای که در کافه دیده دم تکان داده است، حالا میگوید دوست پسرش صاحب فلان شرکت صادرات است! خب آدم خندهاش میگیرد.
سیما هم نه میگذارد و نه برمیدارد، در راستای صحبت های فرنوش میگوید:
–اون یارو کی بود؟ سهیل بود؟ فرشید بود؟ اکبر بود یا اصغر؟… یه چسه، بهتر از باقی دوست پسرایی بود که به ما نشون دادی… کشتی خودتو بس که منتشو کشیدی بمونه. آخرم گذاشتو رفت. پس اینقدر گوز گوز نکن.
بچه ها زیاده روی میکنند. منتظرم ارغوان هر لحظه از جا برخیزد و برود. او دل نازک و زود رنج بود. منم دل نازک و زود رنج بودم؛ منتها بعد از آنکه ورق زندگیام برگشت، من هم از این رو به آن رو شدم.
سرور از خنده دلش را میگیرد و رو به سیما با صدای تو دماغی اش میگوید:
-مردم از خنده سیم سیم… خدا نکشتت
ارغوان ادای سرور را در میآورد و از جا بلند میشود. سیما بلند آوای «عه» را از دهان خارج میکند و مرجانه میگوید:
-بشین بابا گوزو
سرور غرغر میکند:
-باز این چس کرد، رفت هوا
فرنوش طبق معمول ادای آدم بزرگ ها را در میآورد.
-بچه ها اذیتش نکنید
مرجانه بازوی ارغوان را میگیرد و من همچنان خموش و ساکتم. حوصله این ادا و اصول ها را هیچ گاه نداشته ام. دخترها هم همیشه زیاده از حد لی لی به لالای ارغوان میگذارند. شاید هم من زیادی نسبت به او حساس شده ام. به هرحال من هنوز هم او را مقصر میدانم!
ارغوان هشت ابروش را بالا میفرستد و از اینکه میبیند همه نسبت به برخاستنش واکنش نشان دادهاند، از خود متشکرانه لب میزند:
-میرم بشاشم بابا
از میز فاصله میگیرد و من خجالت زده سرم را بالا نمی آورم. آنقدری بلند گفت که اطمینان دارم پسر میز بغلی حتمی صداش را شنیده است. گونه ام را از داخل به دندان میگیرم و شرمزده با انگشتهام بازی میکنم.
سیما بچه ها را سوال پیچ میکند. اینکه مرا قلم گرفته، خوب است. اینکه در جمعشان ساکتم و مجبور نیستم حرف بزنم راضی ام. دقیقه های ابتدایی همهشان میخواستند بدانند کجا هستم و چه میکنم.
من هم با جواب های کوتاه نشان دادم خیلی مایل به صحبت کردن نیستم. مهسا و سه تا دیگر از دخترها که ازدواج کرده بودند، زودتر جمع را ترک گفتند. حالا تنها مجردها باقی مانده اند و منی که دلم به اینجا بودن رضا نیست!
سرور از کارگاه جواهرسازیشان میگوید و من آدرس میگیرم. تولد مامان نزدیک است و دلم میخواهد حالا که حقوق بگیر شده ام، جواهری براش سفارش بدهم.
صحبت ها سمت دوران هنرستان که میرود، دلم پیچ میخورد. کاش مهسا میماند. کاش من هم همان موقع آهنگ رفتن میکردم. دیگر آن صمیمیت را با بچهها ندارم. دلیلش را نمیدانم.
شاید مربوط به آن اجباری که به همه ما تحمیل شد و من آن ها را مقصر میدانستم و یا این سال ها که از هم جدا شده بودیم و هرکدام یک جوری داشتیم زندگی را سپری میکردیم، مربوط میشد.
دلیلش هرچه که باشد، آن ها صمیمیتشان را با یکدیگر حفظ کرده اند. تنها این منم که نه در گروه واتساپ فعالیت دارم و نه در دورهمی ها شرکت میکنم.
سیما دست هاش را بالا میآورد و میگوید:
-بچه ها… بچه ها… بریم یه دور آهنگمونو بخونیم؟
چشمهام به جای چهار تا، هشت تا میشود. آدم که توی کافه شلوغ کاری نمیکند، میکند؟ و یا آهنگی با موضوعات سخیف نمیخواند که، میخواند؟
هوف! کاش زمین دهن باز کند و منِ نشسته روی صندلی را ببلعد. از زور شرم، عرق روی پیشانیام مینشیند و گونه هام داغ میشود.
خجالت زده میگویم:
-زشته بچه ها توی کافه، اونور پسر نشسته!
مرجانه جواب میدهد:
-بهتر، شاید به یکیمون شماره دادن
میخندد و فرنوش با نیش باز میگوید:
-با آهنگای ما شماره نمیدن، راست میکنن!
بیشتر از قبل سر در گریبان میشوم. دخترها میخندند؛ ولی من هیچ چیز خنده داری در حرفهاشان پیدا نمیکنم. ما بقدر میلیون ها سال نوری از هم فاصله داریم، فرق داریم. قدیم ترها که در هنرستان درس میخواندیم من هم یکی بودم شبیه آن ها ولی حالا…
آن ها آرام روی میز میزنند و زمزمه وار میخوانند:
-آمنه، آمنه… شورت تو چتر نجات منه…
ادامه میدهند و من سعی میکنم توی گذشته غرق نشوم. تلاش میکنم دهانم را بالای آب های متلاطم خاطرات نگه دارم. من شناگر خوبی نیستم، میدانم دیر یا زود غرق خواهم شد و ماه های بعدم را ویران زندگی خواهم کرد تا زمانی که فراموشی باز به سراغم بیاید.
میدانم بناست برج کج حال و احوالم باز فرو بریزد. نباید به خواهش های مهسا گوش میدادم. نباید قبول میکردم، بیایم. فورا موبایلم را برمیدارم و پیامک دیگری برای مامان ارسال میکنم.
با صدای نگران سرور سرم را بالا میآورم.
-چی شدی ارغوان؟
به ارغوان نگاه میکنم که انگار روح دیده باشد، صورتش مثل گچ سفید شده، میلرزد و اشک هاش گوله گوله پایین میچکند! تنها سرور نیست که ترسیده است، حتی من هم میترسم.
بچه ها دورش جمع میشوند. تنها منم که نشسته ام. ارغوان سعی دارد وسیله هاش را داخل کیفش بگذارد و برود؛ اما اجازه نمیدهند.
مرجانه میگوید:
-با این وضع کجا میری؟ صبر کن الان با هم میریم. من میرسونمت.
سیما از داخل بطری آب معدنی براش آب میریزد و ارغوان با چشمانی اشک آلود و ترسیده خیره به من زمزمه میکند:
-تو بهش گفتی ما اینجاییم. تو از اولشم میدونستی، آره؟
از سوال یکباره اش جا میخورم. منظورش چه کسی بود؟ من چه چیز را باید میدانستم؟
میپرسم: «چیو؟»
لرزان تر از قبل جواب میدهد:
-اینکه رَهان زندهست
گریه اش شدید تر میشود.
-تو میدونستی رَهان زنده ست.