هر دو با تعجب به من نگاه کردن. شیرین گفت
– امروز عجب روزیه ، همه عاشق تو میشن!
خودش خندید اما ندادنخندید. گوشی رو داد به من و گفت
– هر دو مال یه اکیپن!
گوشی رو گذاشتم تو جیب مانتوم و گفتم
– آره…
باقی مسیر تا ساختمون خوابگاه ها رو پیاده رفتیم و احتمالات رو با هم مرور کردیم…
شیرین میگفت تو خوشگلی چشم پسر ها تورو گرفته اما من صادقانه گفتم حالا در این حد نیستم که !
ندا هم میگفت خودتو دست کم نگیر…
شیرین گفت
– به این شماره ناشناس زنگ بزن بگو کی هستی، چی میخوای بگی. قرار بذاز سه تایی بریم سر قرار…
پیشنهادش بد نبود اما ندا میگفت به هیچکدوم فعلا جواب ندم . حضوری ببینم با کدوم بیشتر حال میکنم. شماره ناشناس هم محل ندم!
با حامد اسدی که اصلا اوکی نبودم حس خوبی بهم نمیداد مخصوصا نگاهش . اما کیوان باز بهتر بود.
هرچند نه کیوان نه حامد هیچوقت اگر میخواستم انتخاب کنم گزینه من نبودن
و شماره ناشناس… من اصلا نمیتونستم از فکرش بیام بیرون…