دانلود رمان نیلوفر آبی از زهرا

دانلود رمان نیلوفر آبی از زهرا

موضوع اصلی رمان نیلوفر آبی

چشم های به خون نشسته ام را به اویی که غرق در خونش دست و پا می زد،دوختم. پایان فاجعه بار یک زندگیِ امپراطوری اینگونه بود؟! چاقو را که این بار بلند کرد،نگاه از کوه زندگی ام گرفته و از عمق وجودم جیغ کشیدم: اما مقابل چشمم،چاقو به قلبش فرو رفت و بعد،ناله های طفلم در دم خفه شد…من بودم و دنیایی که تمام شد و طفلی که مقابل چشمم از دست رفت.
این پایان یک امپراطوری بود!!!

مقداری از متن نیلوفر آبی

وقتی مدارک رو باز کردم رضا داخلش همه چیز رو نوشته بود…از اینکه قراره شخصی به دنبالشون بیاد و باید هر چه زودتر مدارک رو به دستش برسونم و اگه احیانا بلایی سر خودش اومد من مدارک رو به طرفش برسونم…رضا چون فکر می کرد ممکنه بمیره و تموم برنامه ها نصفه بمونه،همه چیز رو نوشته و ازم خواست که مراقبش باشم..نوشته بود که اگه بلایی سرش اومد من امانت دار بمونم و بعد مدارک رو دست صاحبش برسونم. نگاهش کردم. به جلو خم شده و گفتم: _چرا زودتر خودتون رو نشون ندادی؟چرا زودتر بهم خبر ندادی؟از کجا می دونستی دختر رضا زنده است و چرا شش ماه بعد از این ماجرا دیشب بهمپیغام دادی؟ دیشب،این مرد با اسم رمزی که من و رضا همیشه استفاده می کردم به من پیغام داده

و گفته بود که: “باید همو ببینیم…النا منتظره” و النا دقیقا اسم رمز ما بود که هیچ احدی به جز رضا خبر نداشت. نگاهم کرد و با لحن جدی ای گفت: _چون رضا کاملا ادرس شما رو برای من فرستاده بود که اگه مشکلی پیش اومد بیام تهران و خودم شخصا مدارک رو به دستتون برسونم. اومدم تهران و ارامش رو دیدم و وقتی مطمئن شدم از امنیتش و بالاخره خبر های اصلی به دستم رسید،خبرتون کردم…طبق خواسته دوستم..باید اول اب ها از اسیاب می افتاد و بعد اقدام می کردم و اینکه بالاخره اون رابط رو پیدا کردم. حرفاش منطقی بود بنابراین گفتم: _رابط کجاست؟ نگاهم کرد و گفت: _یه فروشنده جدید به اسم ارحام ارشد با همایون یه ارتباطاتی پیدا کرده و نکته جالب تر اینکه این ارحام دقیقا دست راست شاهزاده عربستانه

اینکه این ها دقیقا با هم چه سر و سری دارن فعلا یه راز سر به مهره اما امروز پیغام رسید دستمون که واسطه ارحام و واسطه همایون فردا شب تو یه مهمونی باهم ملاقات می کنن..و این ارحام ارشد،دقیقا رابط اون ادمیه که پشت پرده است و هنوز نمی دونیم کیه. با جدیت گفتم: _از کجا مطمئنی؟ با اطمینان گفت: _مطمئنم..اطلاعات دقیق و کامله..مطمئن شدیم که ارحام همون رابطه چون تو تموم برنامه ها هست و این فقط یه معنی میده…با یکی از اون سه نفر در ارتباطه. ابرو درهم کشیده و گفتم: _من فردا شب می خوام برم اون مهمونی…هر جوری که شده، باید خودم از نزدیک رابطو ببینم با اطمینان گفت: _حضورتون هماهنگ شده. سوالی نگاهش کردم که گفت: _ارامش برای همین اینجاست.

متوجه منظورش نبودم اما ارامش گفت: _من؟من قراره چی کار کنم. نذاشتم فعلا چیزی بگه بنابراین سری تکون دادم و گفتم: _مگه قراره این دخترم بیاد؟ چشمای اون دختر با حرص به من دوخته شد اما من توجهی بهش نکردم و حبیب نگاهش بین ما تردد کرد و گفت: _تا ارامش فردا شب نیاد،نیمه دوم به دستمون نمیاد. اون دختره چشم وحشی با حیرت گفت: _من؟چرا؟ سینی چای رو سمت ما کشید و گفت: _نیمه دوم مدارک،دست رابط رضاست، مدرک خیلی مهمیه..الان که رضا مرده حاضر به همکاری نیست،من رو هم قبول نمی کنه و تنها به یه شرط راضی به همکاریه. نگاه پر مفهومی به اون دختر کرد و لیوان چایش رو بین دستش گرفت و گفت: _قبول کرد اگه ارامشو ببینه و باهاش حرف بزنه.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
از اغوش یه هیولا به اغوش یه قاتل افتادم..قاتلی که فقط با خشونت اشناست وقتی الوده به دست های یه قاتل بشی،فقط بخوای تو دستای اون و توسط لب های اون لمس بشی،قاتل بی رحمی که جذابیت ازش منعکس بشه،زیبایی و قدرتش دهانت رو بدوزه و اون یا گردنت رو می شکنه یا تورو به نفس نفس می ندازه...به اوج نیاز...
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: نیلوفر آبی [فصل ² تا ⁴]
  • ژانر: عاشقانه، معمایی، هیجانی
  • نویسنده: زهرا
  • ویراستار: به بوک
  • تعداد صفحات: 3919
  • حجم: 13 مگابایت
  • منبع تایپ: به بوک
  • Admin
  • 20 بازدید
لینک کوتاه:
برچسب ها
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!