وقتی مدارک رو باز کردم رضا داخلش همه چیز رو نوشته بود…از اینکه قراره شخصی به دنبالشون بیاد و باید هر چه زودتر مدارک رو به دستش برسونم و اگه احیانا بلایی سر خودش اومد من مدارک رو به طرفش برسونم…رضا چون فکر می کرد ممکنه بمیره و تموم برنامه ها نصفه بمونه،همه چیز رو نوشته و ازم خواست که مراقبش باشم..نوشته بود که اگه بلایی سرش اومد من امانت دار بمونم و بعد مدارک رو دست صاحبش برسونم. نگاهش کردم. به جلو خم شده و گفتم: _چرا زودتر خودتون رو نشون ندادی؟چرا زودتر بهم خبر ندادی؟از کجا می دونستی دختر رضا زنده است و چرا شش ماه بعد از این ماجرا دیشب بهمپیغام دادی؟ دیشب،این مرد با اسم رمزی که من و رضا همیشه استفاده می کردم به من پیغام داده
و گفته بود که: “باید همو ببینیم…النا منتظره” و النا دقیقا اسم رمز ما بود که هیچ احدی به جز رضا خبر نداشت. نگاهم کرد و با لحن جدی ای گفت: _چون رضا کاملا ادرس شما رو برای من فرستاده بود که اگه مشکلی پیش اومد بیام تهران و خودم شخصا مدارک رو به دستتون برسونم. اومدم تهران و ارامش رو دیدم و وقتی مطمئن شدم از امنیتش و بالاخره خبر های اصلی به دستم رسید،خبرتون کردم…طبق خواسته دوستم..باید اول اب ها از اسیاب می افتاد و بعد اقدام می کردم و اینکه بالاخره اون رابط رو پیدا کردم. حرفاش منطقی بود بنابراین گفتم: _رابط کجاست؟ نگاهم کرد و گفت: _یه فروشنده جدید به اسم ارحام ارشد با همایون یه ارتباطاتی پیدا کرده و نکته جالب تر اینکه این ارحام دقیقا دست راست شاهزاده عربستانه
اینکه این ها دقیقا با هم چه سر و سری دارن فعلا یه راز سر به مهره اما امروز پیغام رسید دستمون که واسطه ارحام و واسطه همایون فردا شب تو یه مهمونی باهم ملاقات می کنن..و این ارحام ارشد،دقیقا رابط اون ادمیه که پشت پرده است و هنوز نمی دونیم کیه. با جدیت گفتم: _از کجا مطمئنی؟ با اطمینان گفت: _مطمئنم..اطلاعات دقیق و کامله..مطمئن شدیم که ارحام همون رابطه چون تو تموم برنامه ها هست و این فقط یه معنی میده…با یکی از اون سه نفر در ارتباطه. ابرو درهم کشیده و گفتم: _من فردا شب می خوام برم اون مهمونی…هر جوری که شده، باید خودم از نزدیک رابطو ببینم با اطمینان گفت: _حضورتون هماهنگ شده. سوالی نگاهش کردم که گفت: _ارامش برای همین اینجاست.
متوجه منظورش نبودم اما ارامش گفت: _من؟من قراره چی کار کنم. نذاشتم فعلا چیزی بگه بنابراین سری تکون دادم و گفتم: _مگه قراره این دخترم بیاد؟ چشمای اون دختر با حرص به من دوخته شد اما من توجهی بهش نکردم و حبیب نگاهش بین ما تردد کرد و گفت: _تا ارامش فردا شب نیاد،نیمه دوم به دستمون نمیاد. اون دختره چشم وحشی با حیرت گفت: _من؟چرا؟ سینی چای رو سمت ما کشید و گفت: _نیمه دوم مدارک،دست رابط رضاست، مدرک خیلی مهمیه..الان که رضا مرده حاضر به همکاری نیست،من رو هم قبول نمی کنه و تنها به یه شرط راضی به همکاریه. نگاه پر مفهومی به اون دختر کرد و لیوان چایش رو بین دستش گرفت و گفت: _قبول کرد اگه ارامشو ببینه و باهاش حرف بزنه.