افرا که نزدیک بود هسته ی گیلاس بپرد توی حلقش با چشمان به آب نشسته وسط سرفه هایش گفت
-خانوادگی یعنی ؟
انگار باور نداشت منظور بابا همین بوده باشد .درحالی که بود .من به جای بابا گفتم
-آره دیگه خانوادگی !
و سرم را توی گوشش کشیدم و با مسخرگی گفتم
-قراره مثل بچه های کوه آلپ زندگی کنیم !
او هم کنار گوشم پچپچ کرد
-از حالا بگم .گاوا رو باید تو بدوشی .منم تخما رو از زیر ک.و.ن مرغا و غازا جمع میکنم .
و بعد هردو نخودی خندیدیم . بابا مشتش را به نشان اخطار روی میز کوبید و به ما چشم غره رفت .
روجا سرگشته نگاهی به مامان انداخت و با اعتراض گفت
-مامان .جدی جدی که نمی خوایم بریم !؟