به سمتش برگشتم چند برش باقی مانده پیتزایم را درون بشقابی که بر آن کیسه فریزی کشیده بود به همراه بطری دلستر لیمو از صندلی عقب برداشت و به دستم دادگفته بودی معمولا نیمه شبها گشنه ت میشه. گفتم پیتزات رو بیارم اگه یه وقتی شب گشنه ت شد بخوری دایی تکه ای دیگر از ماهیچه را درون بشقابم گذاشت.بخور جوجو! ما تا کی باید چشم انتظار باشیم که تو بزرگ بشی؟به نشانه تسلیم قاشق و چنگالم را درون بشقاب گذاشتم..وای دیگه دارم میترکم خیلی خوردم زندایی عالی شده بود. دستت درد نکنه.
دایی با اخم به غذای نیمه کاره درون بشقابم نگاه کرد و مامان را مخاطب قرار داد . لاله چرا هیچی نمیگی؟ این چه طرز غذا خوردنه؟ مامان با لبخندی شیرین بشقابها در هم گذاشت تا برای جمع کردن میز کمکی کند.- امین اذیت نکن بچه م رو دو بار براش غذا کشیدی بعدم حریر تیکه تیکه غذا میخوره وقتی برگردیم خونه دوباره پنج شیش قاشق میخوره، مثل بچگیاش هم نیمه شب بیدار میشه میره سر یخچال یه چیز بر می داره میخوره .فرید بشقابها را از دست مامان و زندایی گرفت تا کمکشان کند و با نگاه کوتاهی به من برای دایی توضیح داد – البته جدیداً نیمه شبها پیتزا یخچالی رو ترجیح میده.
به بهانه پاک کردن لبهایم لبخند عمیقم را پشت دستمال پنهان کردم او دست از حسادت کردن برنمی داشت. معین برایش عملاً تبدیل به رقیبی نامرئی شده بود. قبل از آنکه کسی پیگیر منظور فرید شود زندایی با اخم به دایی، حسام و رامین نگاه کرد. – مگه قرار نبود امشب شب خانوم ها باشه؟ پس چرا نشستین؟ پاشین به عمو فرید کمک کنین مردها با تشر زندایی از صندلی هایشان برخاستن و با کمک هم مشغول جمع کردن میز و شستن ظرف ها شدند. دایی مشغول آوردن چای شد و فرید میز را با دستمال تمیز کرد. صدای کل کل رامین و حسام برای اینکه چه کسی ظرف ها را کفی کند به گوش می رسید.