قبل از اینکه سر بچرخانم به سوی معین دیدم که مادرش خط و نشان کش نگاهش میکرد معین با لحن آرامی گفت: من میخواستم با شما صحبت کنم! سریع پذیرفتم و گفتم: اتفاقا منم! با اشاره سر به طبقهی بالا گفتم: توی اتاقم منتظرتونم. و روی نوک پنجه از پله ها بالا رفتم. هنوز آخرین پله را بالا نرفته بودم که صدای های و وای زنها از طبقهی پایین آمد عجب فیلمی بود مادر معین خودش را به غش زده بود و معماریان داشت شانههایش را میمالید و ماندانا آب قند هم میزد و به گلوی مادرش میریخت خدیجه هم دلواپس هی دست پشت دست میکوبید و بالاخره صلاح وارد خانه شد. به معین گفت: بسپارش به من!
خواست از پله ها بالا بیاید که معین مانع شد. -بذارید خودم صحبت کنم آقا صلاح! صلاح چه بگویمی گفت و مادر معین زبانش را دوخته بود نمیدانم چرا هیچ چیز نمیگفت چرا این همه فشار را تحمل میکرد چرا داشت از درون جر میخورد ولی لب باز نمیکرد من که میدانستم چقدر مخالف هستند من که میدانستم از نظر آنها من یک محله را سیراب کرده بودم من که میدانستم چه کسی هستم و اتفاقا انها هم میدانستند دیگر این همه اصرار و سکوت برای چه بود؟ سایه معین را دیدم خودم را به اتاق کشاندم و لبه تخت نشستم سیگاری آتش زدم که معین به در کوبید و جواب دادم: بفرما. معین در اتاق را بست و رو به من گفت: حالتون خوبه؟ کامی از سیگار گرفتم و گفتم ….