مقدمه رمان عروسکاز تو درباره روح سؤال میکنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است، و جز اندکی از دانش به شما داده نشده است.
«سورهی اسراء – آیهی ۸۵»
– آخر این هم شد کار، همه خوابند و…
به یکباره تو جاش چرخید و به جهت پنجره نگاه کرد و انگار میون تاریکی چهرهی من رو خوب میدید که این بار گفت:
– این قصه ادامه داره!
نفس و تکون عمیقم، باعث شد از خواب بپرم. نگاهی به تاریکی اتاق کردم. همه چیز همون طوری بود که قبل از خوابیدن از زیر نظر گذرونده بودم و هیچ پنجرهای هم باز نشده بود. آب دهنم رو قورت دادم و روی تخت نشستم. سپهر تکون خورد و به پهلو چرخید و پشتش رو به من کرد. نگاهی به اون که توی خواب آرومش از این جهان جدا بود، کردم و از جا بلند شدم. دلم یک لیوان آب خنک می خواست.
در اتاق رو با بیصداترین حالت ممکن باز کردم. نور چراغ خواب، پذیرایی بزرگ رو روشن کرده بود و تموم اهل خونه خوابیده بودن.
به جهت آشپزخانه که درش باز بود، رفتم و یه لیوان آب برای خودم ریختم. تکیهای به کابینت قدیمی دادم و به فرش آشپزخونه زل زدم. منظور اون خواب چی بود؟ چه اتفاقی بود که ادامه داشت و کی نمیخواست دست از سرم برداره؟