داستان پزشک موفقی که به علت مخالفت با شغل خانواده اش، پزشکی رو انتخاب می کنه تا زندگی تمیزی داشته باشه.
مقداری از متن رمان ضربه شمشیر شوالیه ام کرد :
همون طور که به میز قدیمی تکیه داده بود، گفت:
-حق رو به من و تو نمیدن. فلهای میدن جونم. ما هم فلهای حساب کردیم.
-فلهای؟
-واسه همین واسه شما ارزونتر دراومد. خدا بده برکت.
پوزخند درجا نقش بست:
-برکتم داره؟
-معلومه که داره. عرق جبینهها. حلالتر از حلال.
از عرق جبین حرف میزد؟ پس چرا وجودش فقط عرق سرد خودش رو حس میکرد؟
-پس چرا من عرقی رو پیشونیت نمیبینم؟
لبش کج شد:
-شرمنده کسی نبود دستمال به دست منتظر باشه تا هر لحظه عرق پیشونی ما رو پاک کنه. ولی خودمون دست داریم.
تکان تند تند سرش هیستریک بود:
-میدونم. اون دستا رو خوب میشناسم.
-پس میشناسی. خونهای روش رو هم میشناسی؟
-مگه ممکنه یادم بره؟
-آخ… راست میگی. هر بار اولین دیدارمونو یادم میره.
چه راحت از فراموشی حرف میزد…
-یادت… میره؟
-مغز که پر میشه جا کم میاد. مجبوری یه چیزاییو حذف کنی.
حذف… سه حرف بود، کوتاه بود، تو دهن راحت میچرخید، ولی هضمش چرا انقدر سخت بود؟
-پس منم حذف شدم.
-از کجا میدونی توش بودی؟
-این یکیو خوب میدونم.
-به نظرم برو تا بیشتر از این رویاهات پر پر نشدن.
-رویاهایی که پر پر میشن جاشون خالی میشه. اون وقت رویاهای جدید میان جای خالی رو پر میکنن.
چهرهاش رو نمایشی جمع کرد:
-همیشه از جای خالی بدم میومد. حتی تو امتحانا… “جای خالی رو پر کنید!” اصلا گوه تو جایی که خالی شده. حالا شده؟ باشه. به من چه پرش کنم؟
صدایش زمزمه بود:
-شاید واسه تو خالی شده باشه.
-نچ! جای خالی دوست ندارم. گزینهای ولی دوست دارم.
-کدوم گزینه؟ الف؟ ب؟ ج؟
-د رو دوست دارم. گزینهی د=همهی موارد!
-پس گزینهها رم فلهای جواب میدادی.
چشمک مسخرهای زد:
-باهوش کی بودی تو؟
-هیشکی!
-داری یاد میگیری. خوبه.
-استادم خوب بوده. خوب یادم داده واسه هیشکی نبودنو.
-ایشالا امتحانتم قبول شی.
فکی که منقبض بود رو کمی آزاد کرد:
-قبول میشم… دنیا پر از گزینههای داله.
-واسه فارغ التحصیلی دعوتم کن.
-مهمونام زیادن. نوبت به تو نمیرسه. ولی از همین حالا جات خالی… آخ! حواسم نبود جای خالی دوست نداری.
گوشهی لبش بالا رفت:
-فکر نکنم خیلی مهمونات زیاد باشن. یه نگاه بنداز ببین کجایی. منم که جای خالی دوست ندارم، پس جامو خوب پر میکنم.
حتی دلم نمیخواست لحظهای چشمم به جایی که بودم بیفته:
-افتخار میکنی، نه؟
-برو. زیادی موندی.
-برم چون اینجا حالمو بد میکنه؟
حالا لبش صاف بود! حالا چهرهاش تمسخر نداشت:
-برو چون نمیخوام ببینمت.
-پس واسه فارغ التحصیلی نیا. بر عکس تو من همیشه همهی جاهای خالی رو پر میکردم. معدلهای ۲۰ام گواهه. این یکیم پر میکنم.
باز تمسخر داشت بر میگشت:
-معدل ۲۰ جایزه دارهها. خوب میدونم عادت داری.
-نفرمایید! “جایزه بگیر” شمایید.
به آنی فکش منقبض شد! ۱-۱!
-برو بیرون! گفتم برو بیرون.
-دارم میرم.
-همین الان برو بیرون!
-حتما.
-کاش میشد دیگه نبینمت. ولی میدونم باز میای.
جا خالی دادن برای ندیدن که راحت بود! چرا جا خالی نمیداد؟
-شایدم وقتی میام تو دیگه نباشی. کسی از جاهای خالی خبر نداره. خدافظ شما!
***
بابونهی امروزش رو از گلدون کوچک روی میز برداشت، گل رو بر عکس از بندهای کنفی آویزون کرد و راه افتاد.
راهروی طولانی رو طی کرد. گردن دردناکش رو با دست مالش داد ولی علاج نبود. ۵ ساعت پشت هم خم بودن کار خودش رو کرده بود. احتمالا امشب هم باید با درد میخوابید.
به مسیر ادامه داد. از استیشن که میگذشت جواب سلامها رو با سر داد که باعث شد از درد گردن اخم ریزی بکند.
هر چه قدم بر میداشت بیشتر صدای پچ پچ میشنید.
قدمهای بعدی پچ پچها واضحتر شد:
-دیدی عین خیالشونم نبود؟
-اصلا انگار نه انگار. به خدا محبت مرده.
-این همه سال جون بکن، آخرشم میشه این. سر همهمون همین بلا میاد. ببین کی گفتم.
-بلای جونه دیگه…
به پچ پچها پایان داد:
-مشکلی پیش اومده؟
سرها ترسیده زود سمتش برگشتن:
-سلام دکتر.
-سلام. میگفتید؟
-نه آخه… یکی از مریضها…
-تهشو بگو. مقدمه چینی دوست ندارم.
-والا مرده رفته تو کما، خانوادهاش اصلا ناراحتم نشدن.
ابروم بالا رفت:
-اووووه! خب؟
-ما هم همینو میگیم. چرا آخه؟
-عجب خبری. بدیم منتشر کنن؟
متعجب نگاه کرد:
-منتشر؟ دکتر آخه…
اخم کرد:
-متوجه نیستی دارم دست میندازم؟
سرش کمی پایین رفت:
-ببخشید… ما فقط…
-شغلت چیه؟
-پرستار.
-پرستار یعنی چی؟
-کسی که از مریض مراقبت میکنه.
-پس کار اضافه رو ببر. اسمت چیه؟
-تقوی دکتر.
-این بیماری که گفتی بیمار کدوم دکتره؟
-دکتر حبیبی.
-بهش بگو حواسش بیشتر به بیمارش باشه!
-چشم دکتر. ببخشید.
سر رو به تاسف تکون داد و باز قدم برداشت. وارد اتاق ۲۱۵ شد، با لبخند سلامی داد. تختهی پرونده رو از روی تخت برداشت، نگاه کرد و گفت:
-شنیدم واسه رفتن عجله داری.
-یه هفته شد خانوم دکتر. خسته شدم به خدا.
-این خستگیها بهتر از درد نیست؟
-راستش دلم واسه نوهام هم تنگ شده.
لبخند بزرگتری به روش پاشید:
-یادت باشه به نوهات بگی حواسش باشه روزی دو پاکت سیگار واسه قلب خوب نیست!
-کردمش یه پاکت خانوم دکتر.
-باید بشه صفر پاکت. متوجه وضعیتت نیستی؟
-از بعد عمل خیلی بهترم به خدا.
-اگه نذاری کنار، این بهتر بودن میشه موقتی.
-چشم، میذارم کنار.
میدونست نمیذاره. میدونست واسه خلاص شدن میگه. میدونست به فکر خودش داره فریب میده ولی بیشتر از این از پسش بر نمیومد. وظیفهاش رو انجام داده بود، گفتنیها رو هم گفته بود.
جواب آزمایشها و علائم بیمار رو دقیق خوند. لبخندش رو تکرار کرد، سری تکون داد و گفت:
-امروز مرخص میشی.
سمت در رفت و گفت:
-سلام به نوهات برسون.
-حتما خانوم دکتر. بازم دستتون درد نکنه. اصلا به هوش که اومدم هیچی درد نداشتم.
-درد داشتی! منتها درد قبل عمل بیشتر بود. وقتی درد بزرگو تحمل میکنی، کوچیکا به چشم نمیاد.
مرد فقط سر تکان داد. باز هم میدونست تو دلش داره میگه حرف و نصیحت رو بس کن. مرخص کن برم تموم شه!
با لبخند خداحافظی گفت و از اتاق خارج شد.
سمت استیشن پرستاری رفت:
-بیمار ۲۱۵ مرخص شه.
-چشم خانوم دکتر.
-فردا عمل نیست، درسته؟
-بله. فقط عصر مریض دارید واسه ویزیت.
-میدونم، میام. به این پرستارا هم بگو نشینن به خاله زنک بازی. هیچ خوشم نمیاد.
-چشم. حتما هشدار میدم.
-خوبه. من میرم. اگه مشکل اورژانسی بود…
-حتما زنگ میزنیم.
-خوبه. فعلا.
بعد سمت آسانسور رفت، دکمهی پارکینگ رو فشرد و منتظر موند.
به کفشهای بادمجونی رنگش نگاه کرد… مامان گفته بود کفشهای خوب، آدما رو جاهای خوب میبرن. درست بود؟ پاهاش رو تکون تکون داد… لبخند زد. در آسانسور باز شد.
ایشالا که درست بود…
سوار ماشین شد و به سمت خونه روند.
کلید رو توی قفل انداخت، قبل چرخش در باز شد.
نگاه خندانی به شهلا کرد و گفت:
-چه جوریه که همیشه میدونی کی میام؟
-به دله قربونت برم. خسته نباشی.
-سلامت باشی.
خم شد تا کفشها رو در بیاره که گردن باز تیر کشید.
اخمش باعث شد شهلا زود بگه:
-الهی بگردم. زیاد عمل داشتی امروز؟
-عادت کردم دیگه.
-سخت نگیر به خودت عزیز. پس بقیهی دکترا بیکار بمونن؟ خب بذار بقیه خوبشون کنن.
لبخندی به مهربونیش زد:
-چشم.
-سالادتو آماده کردم. بابات اینا هم اومدن. میزو میچینم، زود بیا باشه؟
-یه دوش بگیرم میام.
-باشه گلم. گردنتو زیر آب گرم بگیر، باشه؟
خندید… شهلا یادش میرفت که خودش پزشکه؟ سرش رو تکون داد:
-چشم.
یکراست سمت پلهها رفت. وارد اتاقش شد و کمی بعد زیر دوش آب گرم بود…
دمپاییهای حولهای به پا، بلند گفت:
-سلام.
چهرهها سمتش برگشت:
-سلام دخترم. چطوری بابا؟
سمتش رفت، گونهاش رو بوسید و گفت:
-خوبم.
شهلا زود گفت:
-الکی میگه آقا. گردنش درد میکنه. تو رو خدا شما بگید یه کم کارشو کمتر کنه.
-والا ما زورمون نمیرسه شهلا خانوم.
سمت صندلی بعدی رفت، شونه رو فشاری داد و گفت:
-حال شما دایان عزیز؟
-قربون تو. گردنت باز چی شده؟
-چیز مهمی نیست که بزرگش کردید.
نگاهی به میز کرد و گفت:
-چه قیمهی هوس انگیزی.
شهلا پشت چشم نازک کرد:
-نه که میخوری.
خندید:
-شام اینو بخورم که صبح نمیتونم پاشم شهلا جون. بذارش ناهار میخورم.
-نمیخواد. واسه ناهارت تازه درست میکنم.
لبخندی به روش پاشید.
شهلا که رفت، رو به بابا گفت:
-فکر خونه واسه پسرشو کردی؟
-سپردم به دایان.
این بار رو به برادرش کرد:
-خونه رو اوکی کردی؟
-امروز فردا اوکیش میکنم.
چنگال رو توی ظرف سالاد برگردوند:
-یعنی به اندازهی چند تا تلفن وقت نداشتی؟ این بیچاره روش نمیشه از ما چیزی بخواد. بعد این همه سال وقت نداری چند تا تلفن بزنی؟
-گفتم انجامش میدم دیگه. سرمون شلوغ بود. بابا تو بگو، من اصلا وقت خالی داشتم؟
قبل اینکه بابا چیزی بگه زود گفت:
-اصلا! اصلا… از درگیریاتون واسه من حرف نزنید. اصلا…
بابا دستش رو رو دستش گذاشت:
-باشه دخترم. چرا ناراحت میشی؟
ناراحت شده بود. واقعا شده بود… مثل هر بار…
سالاد رو کنار کشید و گفت:
-میرم بخوابم.
دایان گفت:
-نکن.
-خستهام. گردنمم درد میکنه.
بابا آروم گفت:
-خب دخترم انقدر تو جراحی پایین میگیریش اینجوری میشه. شهلا راست میگه. یه کم کمش کن بابا.
با بغضی که داشت جواب داد:
-به جراحی ربطی نداره… گردن من همیشه پایینه بابا…
بعد سمت پلهها رفت، وارد اتاقش شد و خودش رو روی تخت پرت کرد.
***
بطری آب رو از یخچال برداشت و سر کشید. رکابی سیاه رنگ رو از تن کند و گوشهای انداخت.
تلفن رو باز چک کرد. خبری نشده بود!
لعنتی خبر بده دیگه!
تک چراغ روشن هالوژن رو هم خاموش کرد و روی کاناپه ولو شد. سرش رو روی دستهی مبل گذاشت و پاها از اون سر بیرون زد.
خونهی کوچک رو توی تاریکی از نظر گذروند و تنها یک پوزخند زد.
کنترل رو برداشتو تلوزیون کوچک رو روشن کرد. نور تلوزیون چشمش رو زد و زیرلب فحشی داد.
شبکهها رو بالا و پایین کرد و وقتی چیز جالبی پیدا نکرد، فحش دیگری داد.
شاید بهتر بود چشمها رو میبست و چند دقیقهای به دنیای خیال سفر میکرد.
چشمها داشت گرم میشد که ویبرهی گوشی باعث شد درجا هشیار شه و تیز روی مبل بشینه.
با دیدن اسم پرویز لبخند آروم آروم روی لبهاش جا گرفت.
پیام رو باز کرد:
-داداش بیداری؟
بدون فوت وقت شمارهاش رو گرفت.
رمان ضربه شمشیر شوالیه ام کرد به صورت تکمیل شده از سایت و اپلیکیشن رمان خوانی به بوک قابل تهیه و مطالعه می باشد. لازم به ذکر است این رمان رایگان نیست و با رضایت نویسنده فقط در به بوک منتشر شده است و سایت های دیگر رمان اجازه ی انتشار فایل کامل این رمان ندارند. به همین منظور در سایت به بوک فقط فایل عیارسنج رمان ضربه شمشیر شوالیه ام کرد منتشر می شود.