پیدا کردن نقطه ی عطفی که دو نفر کاملا متفاوت از هر نظر را بهم می رساند.
داستان در مورد پسری به نام تیامینه که هوس بازی و یاوه گویی جزئی از زندگیش شده.
تیامین از طرف خانواده اش طرد می شه و پدرش بیرونش می کنه. با دوست نزدیکش که نیما باشه دوئل میبندن که می خواد مرد بشه، توی این دوئل بر سر راه ژوان قصه که دختری معصوم و خوب است، قرار می گیرد. ژوان او را هر سری رد می کند تا اینکه در یک اتفاق که قتل است، آن دو به هم گره می خوردند و در راهی مشترک قدم می گذراند…
ماه نساء اجازه ی بیشتر حرف زدن به ژوان نداد و او را با یک دست و نگار را با دست دیگرش به جمع پیوند داد .
-بیاین دخترها که من نمی ذارم دلتون رو توی اوج جوونی پیر کنین.
هیچ کدام از دخترها، رقص لری بلد نبودند اما با تکان هایی که به دستمال ها می دادند، با جمع هماهنگ شدند .
سرِ ژوان پایین افتاده بود و کفش تیامین که در فاصله ی چند متری خودش بود را دید می زد . چقدر امشب مردانه دستور می داد .
نگار: از دلت فرار نکن ژوان! با اینکه هنوز هم اون رو لایقت نمی دونم، اما خوب دله دیگه! انتخابش شده تیامین .
سر ژوان که پایین افتاده بود با شنیدن حرف نگار بالا آمد و ناباور نگاهش کرد:
-تو چی می گی دختر؟
-می دونم چی می گم . ژوان! یه روز می رسه که پشیمونی و دیگه هیچ طوره نمی تونی جمعش کنی . یادته، یه شب بهت گفتم ژوان من عاشق استاد موسیقیم بودم .
ژوان چرخی به همراه جمع خورد و با ابروهای در هم فرو رفته، جواب داد :
-خوب!
نفس عمیق نگار در صورتش فوت شد:
-اون استاد… اون استاد، نیما بود .
اشکی که درون چشم های نگار حلقه زده بود، دل ژوان را به درد آورد . آهنگ تمام و دایره ی عظیم رقص، قطع شد.