مقداری از متن رمان شب فیروزه ای :
از آنجا که وقتی شانس را قسمت میکردند، من معلوم نبود کدام گوری چه خاکی بر سرم میکردم؛ وقت سوار شدنم به ماشین طاها، سجاد دیده بود و رگ غیرتش باد کرده و سپر به سپر ماشین آمد و جلوی در خانه، وقتی من پیاده شدم، بدون پرس و جو طاها را از ماشین بیرون کشید و حرفش را با مشت و لگد به آن بیچاره زد.
“بیا پایین مرتیکهی ناموس دزد.”
طاها گیج از حملهی ناگهانی سجاد، با ضرب دستش کشیده شد و تا به خودش بجنبد، مشتهای سنگین سجاد، روی صورت نشست، اما خیلی زود خودش را پیدا کرد و همراه مشت و لگد فریاد هم زد که:
“به تو چه! چکارهای؟ باباشی یا داداشش؟”
“اونقدر کارهایش هستم که نگهت دارم تا باباش بیاد و حسابتو برسه.”
یقهی سجاد جر خورد و خط قرمزی روی گردنش افتاد. وسط دعوا طاها پوزخند زد:
“چاییدی عمو! باباش در جریانه، اصلا دوسم داره، تو رو سننه!”
از ترس نفسم بند آمده بود. صدایشان بلند بود و توجه مردم جلب شد. نمیفهمیدم وسط دعوا این چرت و پرت چه بود که طاها بلغور میکرد.
ترسان و لرزان جرئت نزدیک شدن و میانجیگری را نداشتم. فقط دستم را روی زنگ گذاشتم و مامان را بیرون کشیدم. مامان هم از پس سجاد عصبانی و طاهای مشت خورده و خشمگین برنمیآمد. با جمع شدن همسایهها به داخل خانه گریختم. آبرو ریزی از این بیشتر نمیشد. با فریادهای سجاد تقریبا کل محل فهمیدند که من سوار ماشین طاها بودم و طاها از رابطهی بینمان میگفت.
مامان سرش را از لای در توی حیاط کرد و تشر زد:
“همونجا نایست گوش بده. زنگ بزن ناصر و بابات. آبرو و حیثیتمون توی محل رفت.”
سریع گوشیام را درآوردم و شمارهی بابا را گرفتم. خیلی زود جواب داد. شاد و سرخوش بود.
“جانم نرگسی بابا!”
با لکنت و تته و پته پرسیدم کجاست و چقدر با خانه فاصله دارد. معلوم بود صدای دعوا را از پس زمینهی گوشی شنیده است. صدایش نگران شد.
“چه خبره؟ این صداها چیه؟ تو کجایی؟”
“خونهم بابا. اگه توی شهرین میشه زود بیاین خونه. سجاد داره با پسر حاجی دعوا میکنه.”
رمان شب فیروزه ای به صورت تکمیل شده از سایت و اپلیکیشن رمان خوانی به بوک قابل تهیه و مطالعه می باشد. لازم به ذکر است این رمان رایگان نیست و با رضایت نویسنده فقط در به بوک منتشر شده است و سایت های دیگر رمان اجازه ی انتشار فایل کامل این رمان ندارند. به همین منظور در سایت به بوک فقط فایل عیارسنج رمان شب فیروزه ای منتشر می شود.