لبخندِ کجی زدم:
– تو یه دکتری منم مریض، فکر نکنم به خاطر کمکت به مریض، پرونده پزشکیت باطل بشه.
– بستگی به مریضم داره و اینکه چرا با همچنین زخمِ غیرقانونی وارد مطبِ من شده.
همونقدر که محسن گفته بود باهوش و زیرکه…
آستینم رو پاره کرد و پنبهی آغشته به الکل رو ردی زخمم گذاشت.
از سوزشش چینی به صورتم دادم و ناخواسته دستش رو گرفتم…
نگاهش روی چشمام بالا اومد و اخمی کرد.
خندیدم:
– ببخشید… دست خودم نبود، وقتی درد دارم تمایل دارم یه چیزیو تو مشتم فشار بدم، اینجور مواقع همیشه یکی کنارمه.
دستم رو به تندی کنار زد و محکم گفت:
– مراقب رفتارت باش، دهنت بوی الکل میده، میتونم خیلی راحت گزارشتو به پلیس بدم…
– میتونستی…