با خندهای که حالا شدیدتر شده بود پشت گردنش را مالید: – باشه… ما که رفتیم ولی این رسمش نیست. به سمتش خیز برداشتم که با سرعت به سمت ورودی ساختمان راه افتاد. لباس عوض کرده، روی تخت دراز کشیدم، ساعدم را روی چشم هام گذاشته بودم و نمیدانم چقدر گذشت که در به آرامی باز و بسته شد. دستم را که برداشتم، از حرکت ایستاد و با صدای پایینی گفت: – بیدارت کردم؟! – نمیبینی؟! ) کمرش را از حالت خمیده خارج کرد و به سرعت دست به کمر شد: – خوب کردم! بیا ناهار بخور! روی تخت نشستم و قلنج گردنم را شکاندم: – باز داری اختیار زبونتو از دست میدی؟
همین که از روی تخت بلند شدم با قلدری کنار در ایستاد: – چیز بدی نگفتم. به هر حال که باید بیدار میشدی بیای ناهار بخوری. همه باید دور میز باشن نه؟ قانون خودته! انگشتم بین فر موی آویزان از گوشه ی صورتش فرو رفت: – آره کوچولو! خوبه که قانونا رو خوب یاد گرفتی. توی سکوت فقط به چشم هام نگاه میکرد و کسی توی سرم با خشم فریاد میزد: “اصلا لعنت به تمام موهای موج دار و لباس های چین چینی دنیا” دستم را عقب کشیدم و از کنارش گذشتم. لیوان آب را روی میز گذاشتم که با صدای خاله نگاهم به سمتش برگشت.
– میگم سهند جان… قاشق و چنگال توی دستم را توی بشقاب گذاشتم. – بله؟! – من فردا میخوام برگردم خونه. دیگه زیاد مزاحمتون شدم. وقتشه برگردم خونه… سها پیش دستی کرد: – وا خاله هنوز که زوده! کجا میخواید برید؟ خاله چشم چپ کرد و لیوان توی دستش را روی میز گذاشت. – مادر تو نمیخوای برگردی خونه ات بحثش جداست. من باید برم سراغ فریبرز آقا. یاسمن بچه ام درس داره سرش شلوغه… قبل از آنکه سها باز حرفی بزند، خودم خاله را مخاطب قرار دادم: – خودمم میخوام برم شهر، خودم میبرمت. گل از گلش شکفت و با چشم های برق افتاده کامل به سمتم برگشت: – ای وای راست میگی؟ من امروز چمدونامو جمع کنم ان شالله به خواست خدا صبحی راه بیوفتیم