ـ خیلی خب. الان هم دانشگاه تهران قبول شدی. مشکل چیه دختر؟ درستو بخون، در کنارش کار هم بکن، پولهاتو جمع کن برو کره. واسه تحصیلات تکمیلی برو.
بیراه هم نمیگفت؛ اما موندن رو نمیخواستم. دلم میخواست زودتر برم.
ـ تو فکر میکنی تو کره برات ریختن؟ میدونی ساسان چقدر اونجا سگدو میزنه؟
پوزخند زدم و نگاه از ستین گرفتم. خیره به درختهای پارک شدم و گفتم:
ـ ترجیح میدم سگدو بزنم و کیفیت زندگیم بالاتره بره، تا اینکه روزبهروز بدتر بشه. ستین، من هر روز دارم بهخاطر چیزی که مقصرش نیستم، سرکوفت میشنوم. فکر کنم همین کافی باشه برای رفتن.
ستین از جاش بلند شد و بند کولهی منو هم سمت خودش کشید.
ـ پاشو دیگه بریم. هوا داره تاریک میشه.
پاکت آبمیوه رو داخل سطل زباله انداختم و راهی خونههامون شدیم. وسط راه از هم خداحافظی کردیم. امیدوار بودم قبل از رفتنش به شهرستان دوباره ببینمش؛ چون ستین دانشگاه اردبیل قبول شده بود و با رفتنش، بینمون فاصله میافتاد.
برادرش تو کرهی جنوبی دندونپزشک بود و هرچند که اوایل دوست نداشت بره، اما خب درآمد بالاش، باعث شد که وسوسه بشه. کسی که به برادر ستین الفبای کرهای رو یاد داد، من بودم؛ با این حال ساسان هیچ وقت چشم دیدن منو نداشت. بیخود و بیجهت از من بدش میاومد؛ مردیکهی روانی خوششانس. چرا باید کسی که کره رو دوست نداره، اونجا باشه و من که دوست دارم، نتونم برم؟