- انقدر با من لج نکن ریحانه،تو سرمنو کچل کردی با این لج بازیات ،این همه حرف زدم گوش نکردی که حال و روزت شده این؛!
از دستشویی بیرون اومدم و رو مبل نشستم،مامان چادر گل گلیشو رو همون بلوز و شلوارش سر کردکه دوباره گفتم:
- مامان بخدا خوبم نمیخواد بری به بهادر بگی .
-آره از رنگ وروت معلومه که خوبی .
-قرص میخورم خوب میشم .
مامان عین میر غضب نگام کردکه دیگه بیخیال شدم،از خونه بیرون زد،درسته ساختمون ما مشترک بودویه جورایی خونوادگی حساب میشد اما مامانم بخاطر حضور عمورضا(شوهر خالم) همیشه واسه رفت وشدش توساختمون چادر سر میکرد،از جا بلندشدم هنوزم معدم دردمیکرد،انگار دردش بیشتر میشد تا کمتر ..