همونطور پشت کرده بهش ایستاده بودم و چشمام قدر گردو گرد شده بود. پشتم یخ کرده بود، نه می تونستم برگردم ببینم چی داره بلغور می کنه، نه می تونستم به رفتنم ادامه بدم، شوک شده بودم برای چی باید منو امتحان کنه؟
ادامه داد:
-خوشم می آد ردم می کنی و پیگیرت باشم.
برگشتم نگاش کردم، نفسمو توسینه ام بالا کشیدم و گفتم:
-تو انگار مشکل داری!
خیلی مسلط به خودش و خونسرد جواب داد:
-آره مشکلم اینه که سوزنم گیر کرده و از بدشانسیت نمی خوام گیرمم وا کنم.
چشمم پشت سرشو وارسی کرد و با همون تن صدا جواب دادم:
-دست از سرم بر دار اصلا تو کی باشی که منو امتحان کنی؟
لبخندی پهن زد و گفت:
-همون که تو براش هر کاری رو خواهی کرد.
-برو بابا. یه عمر با یه دیوونه سر و کله زدم بسه دیگه.