مسیر نگاهش رو تعقیب می کنم و به همون راننده ی نکبتی و نگاه حال به هم َزنِش می رسم ! …اخم کرده رو بر می گردونم و در حالی که از کنار یلدا رد میشم برای رسیدن به خونه میگم : اسنَپ گرفتم .. از اولشم نگاهش رو مخم بود … بیا بریم تو …کلید رو توی قفل می ندازم و داخل میرم … یلدا هم پشت سرم … در خونه رو می بندم و نفس عمیقی میکشم …تو فکر راننده و پارسام که یلدا می پرسه : فرزام خونه نیست ؟! پلک می بندم … کلافه ، طولانی … فکر اینجاشو نکرده بودم … سعی می کنم لبخند بزنم … با پشت دست گونه هام رو پا می کنم و جواب میدم : الاناست سر و کله ش پیدا بشه !ـ کار اونه ؟!به سر و صورتم اشاره می کنه …
به کبودی های ریزی که هنوز روی صورتم باقی مونده و میگم:یه اختلاف کوچیک بود …جلوتر از یلدا سمت ساختمون میرم … صدای پاهاش رو پشت سرم می شنوم تا باز کردن در ساختمون و داخل رفتن … یلدا طوطی وار دنبالم میاد و هر دو وارد میشیم … چراغ ها رو روشن میکنم و سمت اتاق خواب میرم … صداشو از توی سالن می شنوم : مامان چیز دیگه می گفت …لباس عوض می کنم و یه لباس خونگی که خبری از دوربین نباشه ، برمی دارم … دارم فکر می کنم دوربین های توی سالن رو چیکار کنم و جواب یلدا رو می دم : چی می گفت ؟!ـ می گفت واقعا درک نمی کنه عاشقین ، یا دشمن ؟!بیرون میرم و از اتاق و میگم : زندگیه دیگه ، بالا پایین زیاد داره ، چی می خوری درست کنم ؟!
دنبال بحث عوض کردنم … یلدا شونه بالا می ندازه و روی یکی از مبل ها می شینه … سمت آشپزخونه میرم و همزمان شماره ی فراز رو می گیرم … میگم : چرا زنگ نزدی زودتر بیام !؟ … خیلی منتظر موندی ؟ …گوشی رو کنار گوشم می ذارم … یلدا می خواد جواب بده که فراز اولین بوق نه اما دومین بوق جواب میده :ـ جانم !لبخند میزنم به یلدا و میگم : سلام فرزام … خوبی ؟ …مکث میکنه … می فهمه خبری هست … لب میزنه : کی اونجاست ؟! …استرس دارم … دارم واضح دروغ می گم … دست و دلم به حرف زدن نیست و صدام به لرز افتاده … میگم : امم … خو .. خوبم … میگم که ..