– با دوستهام میرم بیرون، نگران نباش.
منتظر نمیمونم تا حرف دیگهای به زبون بیاره و با قدمهای تندی به سمت اتاقم میرم. مانتو و شلوارم موردی نداره و فقط مقنعهم رو با شالی که با رنگهای متنوع داره عوض میکنم و گوشی و کیفم رو برمیدارم. به آیینهی میز آرایشم خیره میشم و با فکر به اینکه اگه آرایش کنم قطعاً رفتنم کنسل میشه بیخیال رنگ و روح بخشیدن به صورتم میشم.
خروج من و بابا از اتاقهامون همزمان اتفاق میافته، با دیدنم هر دو ابروش رو بالا میفرسته و سوالی نگاهم میکنه، من هم شبیه به توله شیرهایی که دوست دارند زودتر شجاع و نترس بودن رو یاد بگیرند سری تکون میدم.