وارد حیاط شد و موتور را یک گوشه رها کرد احوالش جوری نبود که مثل همیشه از همان دم در صدایش برای دادن سلام به مادرش بالا رود. راه سمت گوشهی حیاط کج کرد و چهار پله منتهی به زیرزمین را پایین رفت. با روشن کردن چراغ هرچند کلی خرت و پرت وجود داشت ولى علم سیاه با نوارهای سبز رنگ چیزی نبود که نتواند پیدایش کند. مادرش هر بار بعد اربعین آن را میشست و با وسواس خاصی رویش را با نایلون میپوشاند تا گرد و خاک به خودش نگیرد. دست رویش کشید و نگاهش روی زوارهای سبزش تنگ شد.
نفسش برای بالا پایین رفتن بازی در میآورد. پووفی کشید تا آن روز هر غلطی کرده بود غیر اینکه چشم روی ناموس کسی داشته باشد. پیشانی روی علم گذاشت و لحظاتی چشم بست. هنوز زنگ صدای حاج حسن به گوشش بود و چشمان سرمه ای… اونجا سریع با هم دوست شدیم و بهم اصرار کرد که باهاش زندگی کنم و از اتاق خالی آپارتمانش تو کمبریج مجانی استفاده کنم. اون اجازه داشت که بیرون از محوطه ی دانشگاه زندگی کنه چون پسر یه آدم پولدار بود که کلی پول به هاروارد اهدا کرده بود و مسئولای دانشگاه نمی خواستن ناراحتش کنن. پدر بروک باعث شد که من هم نیازی نباشه تو خوابگاه باشم.