همه چیز خیلی راحت پیش رفت حتی یه مانع هم پیش نیومد که بخواد دلمو بزنه یا بترسونتم که عقب بکشم
انگار توسرنوشت من نوشته شده بود که این سفر باید رفته شه
تاحالا نرفته بودم یه مسافرت چند روزه یعنی آخرین سفرم همون سفر با مامان بابام بود که بچه بودم…
نمیدونستم دقیقا چیا باید بردارم و فقط باچندتا سرچ توگوگل سعی کردم هرچیزی لازم هست جمع کنم
مسیر خونهامون با تلما یکی نبود و قرار شدجداجدا بریم فرودگاه و اونجاهمو ببینیم
برای آخرین بار همه چیزو چک کردم
عینک افتابیمو روی سرم فیکس کردم به گلام آب دادم و زنگ زدم آژانس ماشین بفرسته
یه اضطراب خاصی داشتم
هم بابت این سفر خوشحال بودم هم میترسیدم اونجور ک توذهنمه پیش نره چون من خیلی باتلما صمیمی نبودم وممکن بود باهم اختلاف نظر داشته باشیم
وسایلمو برداشتم و رفتم پایین چنددقیقه بعد ماشین رسیدو سوار شدم
گوشیمو چک کردم تلماهم حرکت کرده بود