قصه عشق دختری هندوستانی از قصر میسور و از تبار خاندان وادیار؛ سومین دختر مهاراجه کریشنا راجا، به مردی ایرانی تبار از خانواده اصیل حاج شفیع و سفرش به ایران و شروع ماجرا…
هدف نویسنده از نوشتن رمان رسوای دل
القای تجربه زندگی ای سراسر درس و سختی و در عین حال عشق!
خلاصه رمان رسوای دل
رسوای دل؛ ماجرای زندگی شاهدخت هندوی زیبارویی به نام «آشوینی»، کوچکترین فرزند مهاراجه هندوستان و از تبار خاندان وادیار است. دختری که در قصر زندگی کرده و بانوییست پر از احساس و لطیف.
همه چیز به خوبی پیش میرفت و او با شادی در قصر، بزرگ میشد. تا اینکه دلباخته مردی ایرانی به نام «همایون شفیع» پسر ارشد «حاج شفیع» فقید شده و به جستوجوی عشق، راهی ایران میشود.
اما… آیا او تصمیم درستی گرفته؟
قسمتی از متن رمان رسوای دل
از مادرش و عمه و مادربزرگ گرفته تا حتی کنیزهای قصر، همگی به دور او حلقه زده
بودند و برایش آواز می خواندند. خبری از آنوشری نبود و او را در آن اطراف نمی دید.
گمان برد که مثل همیشه در سرسرا مشغول تمرین رزم باشد. او هیچوقت دست از این
کارهایش بر نمی داشت حتی امروزی که عروسی خواهر بزرگترشان بود.
بیخیال شانه ای بالا انداخت و چشمش به مادرش افتاد که مدام گوشه ای از سرمه سیاه
چشمانش می گرفت و بلاگردان “آشاواری” می کرد تا مبادا نو عروس قصر، به چشم آمده و
خدای ناکرده سیاه بخت شود.
آشوینی راهی میان زنان و دخترانی که دور خواهرش را احاطه کرده بودند، باز کرد و
درست کنار آشاواری نشست. شیطنتش گل کرده بود؛ پچ پچ کنان در گوش او از داماد و
خوش اقبالی اش می گفت و خواهرش، مدام سرخ و سرخ تر می شد.
رنگ شرم که به صورتش می نشست و درخشش چشم های زمردینش، چاشنی آن می
شد، وقتی که جعد سیاه و بلند موهایش، دو سوی شانه اش می ریخت و او را همچون
ستاره پر نوری به نمایش می گذاشت و با آویزهای سنگین طلایی، زیبایی اش دوچندان
می شد، آشوینی بیش از پیش احساس غربت می کرد.