شناسنامه م رو توی کیفم جا دادم و به آوا خواب آلود نگاهی انداختم که کنار مامان غرق دنیای کودکیش بود. پله ها رو پایین رفتم و ترجیح دادم با اتوبوس برم تا اون پیکان جوانان قراضه. آدرسی که دیشب امیر حافظ بهم داده بود تقریبا خیلی دور تر از اون مطب دکتری بود که می خواستم برم. اما این دلیل نمیشد که از رفتن امتنا کنم. به هر حال باید حافظ می فهمید که من بهش هیچ دلی نبستم و اگر تا الان باهاش راه اومدم فقط به خاطر آوا بوده. به محض رسیدن موهامو زیر شال سفت کردم. قبلا خانواده مختاری رو توی مهمونی های تجملی سلطانی ها ملاقات کرده بودم و اونا هم یقینا می دونستن من با امیر حافظ چه نسبتی داشتم. خیابون رو گز کردم و درست جلوی محضر ایستادم.
حتما شب مهمونی مجللی داشتن که الان اینجا انقدر داشتن ساده برگزار میکردن دل به دریا زدم و داخل شدم. بعید نبود ولی الان ذره ای حسادت زنانه داشته باشم.به محض ورود نگاهم روی حافظ با کت و شلوار طوسی رنگش قفل شد و با صدای زنونه ای به عقب برگشتم. نیکی؟ اینجا چیکار میکنی دختر؟ تهمینه خانم بود. روی همون ویلچر همیشگیش و با اخمی که مختص غم و شادی هاش بود. – سلام من … من اومدم اینجا … حرفم قطع شد اونم توسط امیر حافظ.