دانلود رمان دشت میخک های وحشی از پونه سعیدی

دانلود رمان دشت میخک های وحشی از پونه سعیدی

خلاصه رمان دشت میخک های وحشی از پونه سعیدی

لاچین، هیچوقت فکر نمیکرد از منجلابی که اسیره، بتونه فرار کنه! اما فرار کرد تا بفهمه هرگز اسیر نبوده… اسارت واقعی اینجاست، کنار مردی که نه تنها قدرت لاچین رو میخواد، بلکه از لاچین یک وارث قانونی هم میخواد، کسی که خون دو خاندان قدرتمند رو زنده نگه داره… اینجا نبرد واقعی تازه شروع شده…

مقداری از متن رمان دشت میخک های وحشی از پونه سعیدی

با این حرف لبه وان نشستم.
حقیقت رو گفتم. تو کل زندگیم با کسی معاشرت نکردم. کشی رو ندیدم. از اون حصار آجری بیرون نرفتم. کل اطلاعات من از دنیا از طریق تلویزیون بود‌ . اونم اکثرا چیز هایی که بابا اینا میدیدن! نه به انتخاب خودم!
صدای مرد دیگه نیومد و حس کردم رفت.
اما میترسیدم از برم بیرون! ازسرویس استفاده کردم. موهام رو بافتم و روی شونه ام انداختم‌. کلافه شروع کردم به قدم زدن که دوباره تقه ای خورد به در، اینبار صدای زنونه ای گفت
– میشه بیای بیرون دخترم! ما باید صحبت کنیم.
جواب ندادم. نمیدونستم باید چکار کنم. زن گفت
– میخوام بدونم اسمت چیه! چند سالته! و چرا تو اون ساختمون بودی! پدر و مادرت کجا هستند! چیزی در مورد خودت میدونی!؟
ناخوداگاه گفتم
– خودم!؟
زن از پست در گفت
– آره! میدونی متفاوتی!؟
ضربان قلبم بالا رفته بود، شاید همه اش خواب باشه! من متفاوتم!؟
در سرویس آروم باز شد. شک نداشتم قفلش کردم. اما باز شد و به زنی که پشت در ایستاده بود نگاه کردم.
کت و دامن مشکی پوشیده بود. موهای مشکیش رو کنارش بافته بود. یک عینک ظریف اما نسبتا بزرگ رو صورتش بود و به نظر یه زن میانسال می‌اومد. کنار ایستاد و گفت
– میشه بیاید بیرون تا صحبت کنیم!
آروم از سرویس خارح شدم، نگاه زن تو چشم هام چرخید و گفت
– بقیه اعضای خانواده ات هم موهای سفید دارن!
یا تکون سر گفتم نه!
پرسید
– اسم و نام خانوادگیت رو میتونم بدونم!؟
ازش حس خوبی نمیگرفتم. برای همین ناخوداگاه گفتم
– من چرا اینجام!؟
– چون یه حجم زیاد از قدرتت رو بی هدف رها کردی، تعداد زیادی انسان عادی رو کشتی و یه ساختمون رو به آتیش کشیدی!
سریع گفتم
– آتیش کار سینا بود! اون همه جا بنزین ریخت!
چشم های زن ریز شد و گفت
– سینا برادرته!؟
سر تکون دادم آره که گفت
– امکان نداره اون یه آدم عادیه!
لب زدم
– یعنی چی!؟
زن دستش رو به سینه زد و گفت
– نام و نام خاندانت!؟
کلافه گفتم
– لاچین حسینی!
ابروهاش بالا پرید و گفت
– لاچین چی!؟
– حسینی!
پوزخند زد و گفت
– یعنی باور کنم تو هیچ چیزی نمیدونی!؟
فقط بهش نگاه کردم اما با همون پوزخند چرخید و از اتاق بیرون رفت. پشت سرش دویدم و دستگیره در رو کشیدم. اما در قفل بود…
داد زدم

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 6 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!