پیام های رمان درمهم ترین پیامم در رمان در نشان دادن گذشت، فداکاری، شناخت نسبیِ آدم ها قبل از قضاوت و احترام به عقاید و فرهنگِ آدمهایی که با ما متفاوتن هست.
نمیتونستم پیش مامان درست باهاش حرف بزنم اونم با وجود چیزهایی که اون بهم میگفت و انتظاراتی که ازم داشت.
مامان که به طرف آشپزخونه رفت، بلند شدم و گوشیم رو برداشتم ودر حین گرفتن شمارهاش رفتم توی اتاق و در رو بستم.
بوقها یکی یکی توی گوشم نشستن و کمی بعد صدای دورگه و زمختش که گفت:
– بله؟
– الو، الو اردوان…
– هوم؟ چیه؟
– بابام اومده بود اونجا؟
با مکث گفت:
– رفتن.
– پناه رو دادی بهش؟
– چرا باید بدم؟
– ما حرف زدیم با هم…
– حرف زدیم درست، مگه تو سرِ قولت موندی که من بمونم، برای چی باید بچه رو بفرستم تو خونهای که هیچکسو نمیشناسه؟ حتی اگه میخواستم بذارم بیاد، صدسال میدادم بابات بیارتش…
– منو که میشناسه، هوم؟ اینکه بابا یا مامانمو نمیشناسه به لطفِ توئه که نتونستن تو این یکسال نوهشونو ببینن.
دروغ میگه… پناه هم مامانمو یادشه، هم بابامو…
این بچه تا چهارسالگی تو بغل مامان و بابام بزرگ شده، فقط یکساله که اینجوری بیچارهمون کرده و نذاشته ببیننش…
– خب حالا که چی؟ من پشیمون شدم، نمیذارم پناه بیاد اونجا.
به هول و ولا افتادم و خفه شدم گفتم:
– اردوان، اردوان، من که گفتم میام… پس دیگه دردت چیه، یه راه گذاشتی جلو پام میگی یا میای، یا نمیذارم پناه رو ببینین… مگه چاره ی دیگهای هم دارم؟
مردمکهام رو توی حدقه چرخوندم و به بالا نگاه کردم…
اگه بخاطر مامان و بابا نبود، خودمو کوچیک نمیکردم تا این مرتیکهی روانی اجازه بده، حداقل با این بهونه هفتهای یک روز پناه رو ببینیم.
– میام… دیروز نشد بیام، ولی حتما میام من بهت قول دادم، سر حرفمم هستم.
– دیگه لازم نیست… از همون اول به راه نبودی… فرصتت تموم شد، میخواستی بیای پای حرفت میموندی… یکسال نه، شیش ماه نه، تاکِی میخواستی فکر کنی.
– تو هدفت فقط کوچیک کردنِ منه… میخوای منو…