نفس می کشم … انقدر عمیق و پر از سوز که نگاهش رو سمتم برمیگردونه.– بگم آفاق برات آب بیاره؟ از کی تا حالا مامانم رو بدون پسوند و پیشوند فقط با اسم خالی صدا می زد؟ – آب؟ اون میتونه حرف منو بفهمه که آرومم کنه؟ در حالی که پشت فرمون منتظر مامان نشسته بود که لباسش رو عوض کنه و جلوی درب خونه ایستاده بود، به من که صندلی عقب بودم نیم نگاهی انداخت. – تو اولین نفری نیستی که پدرتو توی این سن از دست میدی! حرف من این نبود. پنج ماه از فوت بابا رد می شد و به قولی خاک سرد بود. منو از اندوهم جدا کرده بود.
مشکل بزرگ تر از این حرف ها بود … – خودت هم می دونی منظورم چیه! چرا یه جوری وانمود می کنی که انگار متوجه نمیشی؟ دستی لای موهاش کشید. هیکل مردونه ای داشت و خمین که دستش بالا می رفت باعث میشد عضلاتش تلاشش کنند که آستینش رو بدرن. – مشکلت با ازدواج من و مادرته؟ قبلا هم راجبش حرف زدیم …گفتم من قرار نیست جای پدرت رو بگیرم. وای که چقدر این ریلکس حرف زدنش باعث میشد من بیشتر از قبل جری بشم. – انقدر سخته بفهمی من دلم نمی خواد مردی که خاطرش رو می خوام، بشه شوهر مامانم؟ مردمک چشم هاش ثابت ایستاد.
کاش اینجوری نگاهم نمیکرد. کاش همین حالا زمین دهن باز می کرد که من رو ببلعه هم لحظه ای این اعتراف دردناک توی سرم کوبیده نشه. پس چرا هیچی نگفت؟ چرا جوابم رو نداد. دیگه داشتم نا امید میشدم. کاش مامان زود تر برمیگشت اما کی بود که ندونه تا نیم ساعت دیگه هم نمیتونه از پس آماده شدنش بر بیاد و نا سلامتی می خواست ازدواج مجددش رو بعد از پنج ماه عزا داری واسه بابام، جشن بگیره. – نمی خوای جوابم رو بدی؟ نفس می کشید. همینطور که میشد از حالتش متوجه التهاب عضلاتش قلبش شد. – ترجیح میدم حرف هاتو نشنیده بگیرمشون.