طبیعی بود هنوز بهم اعتماد نکنند و بگن در جریان بررسی حساب ها باشم، فعلا فقط باید ثبت می کردم. دوست داشتم از حسام بدونم، از اینکه قبلا اینجا چی کار میکرده ولی این قدر جو سردی و خشکی بود که هیچی نمی تونستم بگم. حدود ۹۰درصد کارمند هاش مرد بودند و توی این بخش حسابداری هم جز من هیچ زن دیگه ای نبود. چه بهتر که تیپ رسمی زده بودم، اونم بین یه گله مرد… هر چی که برام فرستاده بودند رو با دقت و حوصله توی سیستم ثبت و ذخیره می کردم. کار خیلی راحتی بود ولی چون مجبور بودم یه جا بشینم و مدام چشمم به صفحه سیستم باشه اذیت می شدم.
کمرم رو به صندلی تکیه دادم و دست هامو محکم کش آوردم. عدد و ارقام خیلی زیاد بود، تموم نمی شد! مگه اینا در روز چقدر تراکنش انجام می دادند و چقدر معامله داشتند که من بیچاره باید این همه منبع و عدد و رقم ثبت می کردم؟ تا ظهر خودم رو مشغول کردم و ساعت ۱۲همه کارمند ها بلند شدند و بدون اینکه به من چیزی بگن از در بیرون رفتند! من هم به تبع اون ها بلند شدم و دنبالشون راه افتادم. اخلاق گند اردلان به این ها هم سرایت کرده بود و من رو آدم به حساب نیاوردند. حتی کم می دیدم با خودشون هم صحبت کنند و جو خیلی سردی بود. درست شبیه ربات عمل میکردند….
همه بخش ها بیرون اومده بودند و از پله ها پایین رفتند، من هم دنبالشون رفتم و با دیدن سالن غذا خوری، تاره دوزاریم افتاد! پس تایم ناهار بود… حسابی گشنه بودم و با شنیدن بوی غذا، اشتهام حسابی تحریک شد. مثل سلف دانشگاه همه می رفتند و غذا هاشون رو میگرفتند، البته توی ظرف های خیلی با کلاسی بود و الحق که دم و دستگاهی خیلی توپی داشت این موجود خشکِ همیشه طلب کار.. من هم غذام رو گرفتم و تک و تنها روی یکی از میز ها نشستم و شروع کردم به خوردن… خیلی خوب و با کیفیت بود غذاشون و من هم با اشتها نصفش رو تموم کردم و سنگین به صندلی تیکه دادم.