_چیچک تو از دیشب خونریزی داری؟
گیج نگاهش کردم و او یکهو از جا برخواست و با صدایی خفه غرید:
_وای وای چیچک. کی گفته اینهمه خونریزی ادامه دار طبیعیه!
لرزی از وحشت به جانم نشست و او ادامه داد:
_پاشو زود باش باید به یکی بگی، بری دکتر ببینتت!
گارد گرفتم و با عصیان دستانم را به نشانهی نه تکان دادم:
_اصلا! حرفش میپیچه تو روستا! آبرومون میره، آقام منو میکشه…
_چیچک بچهای؟ رنگت سفید شده از بس خون ازت رفته، حالت بده باید دکتر ببینتت!
از شدت ترس چیزی که میگفت پرخاش کردم:
_هیچ میفهمی چی میگی؟ اصلا نباید بهت میگفتم.
با اعتراض نامم را بلند خواند، اما من توجهی نکردم و با خشم و ترس از جا بلند شدم:
_دیگه باید برم، چیزی نمونده به ظهر باید ناهار بار بزارم.
بازویم را گرفت و نالید:
_چیچک حالت خوب نیست!
کنارش زده و با خشم چشمانم را برایش براق کردم:
_میگم خوبم، ول کن باید برم جیران. توام شتر دیدی ندیدی به خدا یه کلمه چیزی به کسی بگی تو روت نگا نمیکنم دیگه.
او را پشت سرم جا گذاشتم و با قدم هایی سریع از آن خانه بیرون زدم.