***
کافی بود نگاهت رو ازش برداری، تا برای همیشه چشم های بیش از حد سبز این دختر رو فراموش کنی. توکا، هرچقدر که تلاش میکرد، به این تنهایی و فراموش شدن عادت نمیکرد، تا روزی که اتفاقی از آینه کتابخونه رد شد و پا به قلمرو پادشاه سبز گذاشت.
جایی که تازه فهمید چرا در یاد هیچ کس نمیموند…چرا جونش در خطره و چرا ۱۵ سال پیش مادرش ترکش کرد! و از همه مهم تر، چرا باید ملکه پادشاه سایه ها بشه…
توکا پرنده کوچک داستان تقابل خیر و شر با لباس هایی متفاوته…
***
خواستم از اتاق خارج شم که زودتر از من به جلوی در رسید و راهم رو سد کرد! آروم عقب عقب رفتم؛ دوید سمتم.
سریع چرخیدم تا دوربشم، اما پام گیرکرد به کتاب های روی زمین وتعادلم به هم خورد. نتونستم خودم رو نگه دارم؛ مستقیم داشتم میرفتم تو آینه قدیمی روی دیوار … جیغ کشیدم و آماده خردشدن آینه تو صورتم بودم. چشمهام رو به هم فشار دادم و سرمای آینه رو روی پوستم حس کردم. سرمایی که تمام وجودم رو گرفت. محکم کوبیده شدم به چیزی… چندلحظه طول کشید تا به خودم بیام. چیزی دماغم روخاروند وچشم هام رو با ترس باز کردم.
چمن؟!روچمن بودم…باترس بلند شدم و به اطراف نگاه کردم.تویه جنگل بودم. به دستام نگاه کردم،صورتم رو لمس کردم؛سالم بودم،اما اون آینه پس چی شد؟!مه غلیظی بین درخت ها بود و اینقدر سبز و تو هم پیچیده بودن که نمیشد فاصله زیادی رو دید.جز صدای پرنده ها هیچ صدایی نبود! نمیدونستم کجام!باید چیکار کنم؟درختی رو که کنارم بود لمس کردم و دورش چرخیدم.
انگار از داخل این درخت افتاده بودم بیرون! با صدای پایی که به گوشم رسید…