از سوی دیگر نمیدانست چگونه به مادرش و بقیه بفهماند که میخواهد پدر هامین باشد . که شناسنامه اش بزودی با نام او به عنوان پدر صادر میشود. که حتی در ناخودآگاهشان هم باور کنند که او پدر هامین است . چرا که نمیخواست تحت هیچ شرایطی هامین واقعیت را بداند. اما خب بی ادبی بود اگر برای نگرانی های نوا، گوش نمیشد . دستی به موهایش کشید و جواب داد : _چی نگرانت میکنه؟ جرعه دیگری از شیرش را نوشید و رو به محمدعلی نشست . پتو را دور خودش محکم کرد و بدون تعارف جواب داد : _من از بلاتکلیفی بدم میاد. عصبی و کلافه م میکنه… سختمه بشینم و دست رو دست بذارم و ندونم فردا چی پیش میاد.
من به شما اعتماد دارم آقا محمدعلی اما ترجیح میدم زودتر با مادرتون رو به رو بشم . اگه مارو پذیرفتن که چه خوب، اما اگه نپذیرفتن دست بچمو بگیرم و برم یه گوشه زندگی کنم تا بیشتر از این مزاحم شما نباشیم. اخمی کرد و به سرعت گفت : _مزاحم چی؟ نوا من دارم میگم هامین پسرمه! پسرم ! بی حوصله و کلافه بین حرف محمدعلی پرید و نالید : _نیست! نیست آقا محمدعلی! تو رو خدا بچمو هوایی نکنین. من ترجیح میدم با حقیقت رو به رو بشه تا اینکه با دروغ بزرگش کنم ! بعدشم شما اصلا به نامزدتون فکر کردین؟ گیرم که من و هامین و دوست و آشنا پذیرفتیم که شما بابای هامینی… همسرتون چی؟ اون حق نداره مخالفت کنه؟
چرا بدون مشورت با اون تصمیم میگیرین؟ شقیقه هایش نبض میزدند و نفس هایش ریتم تندی گرفته بود . عصبی بود و در عین حال نمیخواست واکنش تندی نشان دهد . هرچند نوا اشتباه نمیگفت . خواسته یا ناخواسته رها نامزدش بود . با وجود اینکه حسی به او نداشت، اما حق داشت که از تصمیمات او باخبر باشد. خودخواهی بود، میدانست… اما همسر او چه رها میشد و چه هر کس دیگه، یا او را با هامین میپذیرفت یا اصلا ازدواجی صورت نمیگرفت ! در هر صورت او از هامین نمیگذشت . حتی اگر مجبور میشد قید یک عالم را به خاطرش بزند! دستی به موهایش کشید و از جا برخاست . قدم زدن باعث میشد بهتر به خودش مسلط شود . نمیخواست با حرف هایش، باعث رنج نوا شود .