– نمی رم! برم که هربلایی که دلت خواست سرش بیـــــاری؟
– به تو ربطی نداره!
– چرا ربط داره.. چون به من قول دادی!
– من قولی به تو ندادم!
– کلمه قول و به زبون نیاوردی.. ولی حرف که زدی.. رو حرفت وایستا!
– اوکی.. چه حرفی زدم؟ دقیقاً عین همون حرفی که زدم و تکرار کن!
اون دو تا داشتن بحث و بگو مگو می کردن درباره بلایی که قرار بود سر من بیاد و منم تو سکوت به زمین خیره بودم و دیگه برام اهمیت نداشت طرفداری کردنای رهامی که نگاه خیره اش و روی نیمرخم حس می کردم!