ساعت گوشی ام که زنگ می خورد. به زور از جایم بلند می شوم، آن قدر غرق خواب بودم که حتی متوجه رفتن دایی هم نشدم.
تا خواستم پایم را داخل سرویس بهداشتی بگذارم، طاها مانند برق و باد من را کنار زد و وارد سرویس شد.
در حالی که سعی می کردم صدایم بلند نشود با حرص گفتم:
ـ آخه بدبخت، چه فرقی می کرد من اول برم یا تو؟!
همیشه همین بود. طاها عادت داشت در همه چیز اول باشد، حتی اگر آن قضیه دستشویی رفتن باشد!!!
ـ آخه می دونم تو حساسی، معده منم بو گندو، کیف میده حرص می خوری!
از همان پشت در دستشویی خاک بر سری حواله اش می کنم و به اتاق طاها می روم تا لباس هایم را عوض کنم.
طاها راست می گفت، معده ی وحشتناکی داشت، تا یک ربع بعد نمی شد قدم در دستشویی گذاشت.
در حال پوشیدن مقنعه بودم که وارد اتاق شد.
ـ من برای خودم می خوام یه لقمه نون پنیر بگیرم، برای توام درست کنم؟
ـ شرمنده می کنی، برفین خانم.