دانلود رمان آناهیتا باران کن از آتوسا ریگی

دانلود رمان آناهیتا باران کن از آتوسا ریگی

موضوع اصلی رمان آناهیتا باران کن

به وجود آمدن چالش در زندگی آناهیتا پس از خواستگاری …

پیام های رمان آناهیتا باران کن

برای زندگی کردن باید جنگید. در چنین جنگی باید بعضی از آدم ها را از زندگی حذف کرد؛ حتی اگر خاطرات خوشی را با آنها سهیم بودیم و در عوض، بعضی از آدم ها را نیز باید بخشید. حضور آدم‌های زندگی و انتخابشان در این مسیر، نتیجه جنگ را مشخص میکند.

آیا در پایان پیروز میشوی و یا با حسرت و شکست خورده ادامه خواهی داد!

خلاصه رمان آناهیتا باران کن

محمدمیعاد مردی با ایمان و خدا دوست است که  از همسر خود، طهورا جدا شده و از او یک دختر سه ساله دارد، به خواستگاری آناهیتا میرود. خواستگاری او از آنا زندگی دختر را دست خوش تغییرات میکند.

مقداری از متن رمان:

دوباره سری تکان داد.
-اگه نمیترسیدی از این چیزا باید شک میکرد.
اندکی مکث کرد و باز ادامه داد:
-نگران ضحا نباش. محمدمیعاد کمکت می‌کنه تا آماده شی. مرضیه هم بالاخره دیر یا زود می‌فهمه که تو بهترین انتخاب برای پسرشی. میمونه طهورا…
ساکت شد. منتظر ماندم چیزی بگوید. حرفی بزند تا من از آن جهنم بیرون بیایم. رسماً در خود جهنم بودم. حتی برزخ هم نبود. من داشتم میسوختم و نمی‌دانستم چطور فرار کنم از آن آتشی که گریبانم را گرفته بود.
-ازش خبر داری؟
-نه
پوزخندی زد. دوباره سکوت کرد.
«طهورا مثه دندون خرابه. درست نمیشه. باید میکشیدیش. باید بدونی این دختر هیچ وقت همنشین مناسبی برای تو نبوده. اگه بخاطر طهورا میخوای محمدمیعادو رد کنی بهت میگم که نکن. این اشتباهو نکن.»
لب زیرینم را به دندان گرفتم.
«اگه برای زندگیم مشکلی پیش اومد؟ اگه نتونستیم کنار بیایم، اگه..»
لبخندی زد. حرفم را قطع کرد و گفت:
«با اما و اگر که به نتیجه نمیرسی. باید بری تو دلش. هرکسی جز محمدمیعاد با این شرایط میومد سراغت میگفتم نه. یه کلام. خودتو بدبخت نکن‌. اما پسر کشتنیمو می‌شناسم. قبولش دارم. قبولش دارم که نشستم باهات حرف میزنم.»
نفسم را پر فشار بیرون دادم. مادرجان باز هم با صدای آرام خندید. سرم را چرخاندم و متوجه شدم محمدمیعاد داشت به ما نگاه میکرد!
با شک پرسیدم:
«احیانا محمدمیعاد که از شما نخواسته با من حرف بزنید؟»
مادرجان به جای جواب دادن لبخندی تحویلم داد و من پاسخم را گرفتم. آهی کشیدم. چقدر شرایط ما پیچیده بود.
از مادرجان تشکر کردم و بلند شدم. عصبانی بودم. از دست محمدمیعاد عصبانی بودم. اگر به خواستگاری طهورا نمی‌رفت حالا اینطور نمیشد. من فقط گیر مرضیه خانم بودم. نه اینکه ضحا باشد و طهورا. او من را وسط این جهنم دره پرت کرده بود. همه‌ش تقصیر او بود.
به طرفشان رفتم. حتی نگاهش هم نکردم. حال ضحا را پرسیدم. با همان لحن بانمکش گفت، خوب است. زانویش را بوسیدم. کف دست هایش را جلو آورد. آن ها را هم بوسیدم. ضحا خندید‌. لپش را فشار دادم و از کنار محمدمیعاد گذشتم. به حیاط بزرگ رفتم. میخواستم جایی باشم که خلوت کنم.
«آنا»
نایستادم. پشت سرم آمده بود که چه بشود. دوباره صدایم زد. نه حرفی زدم و نه متوقف شدم. اگر چیزی میگفتم پشیمان میشدم. دنبالم آمد.
-چیزی شده؟
-دنبالم نیا
-چی شده؟

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 4 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!