دانلود رمان آخرین غروب پاییز از شبنم اعتمادی

دانلود رمان آخرین غروب پاییز از شبنم اعتمادی

موضوع اصلی رمان آخرین غروب پاییز

رمان آخرین غروب پاییز سرگذشت دختری رانده شده از خانواده فقط به خاطر یک اشتباه است…

هدف نویسنده از نوشتن رمان آخرین غروب پاییز

نشان دادن اهمیت نوع رفتار خانواده در تربیت فرزندان.

پیام های رمان آخرین غروب پاییز

هیچ اشتباهی اونقدر بزرگ نیست که فرزند از خانواده رونده بشه…
گذشته هر انسانی فقط به خودش مربوطه و مخصوصا این موضوع هیچ ربطی به جنسیت نداره!

خلاصه رمان آخرین غروب پاییز

در رمان آخرین غروب پاییز به قلم شبنم اعتمادی می خوانیم:

باران دختری ۲۶ ساله؛ که به خاطر مشکلات و اختلافات عمیقی که با خانواده اش داره به اجبار از اونها جدا می‌شه و برای کار؛ ساکن شهر دیگه‌ای می‌شه.
دلیل این اختلافات هم مشکلات و اشتباهات بزرگیه که توی سن ۱۶ سالگی انجام داده…اشتباهاتی که مسیر زندگیشو عوض میکنه و اونو از یک دختره وابسته و لوس به زنی مقتدر و محکم اما با شخصیت فروپاشیده تبدیل می‌کنه…
اولین اشتباه باران توی ۱۶ سالگی باردار شدن نامشروع از پسریه که…

مقداری از متن رمان آخرین غروب پاییز

دستشو زیر بغلم گرفت و بهم نگاه کرد، با غصه گفت:
-دردتون به جون من؛ خیلی درد دارین خانم؟!
سرمو به نفی بالا انداختم، آقاجون بدون اینکه نگام کنه ساکت و خاموش به روبروش زل زده بود. تا وقتی که وارد اتاق بشم‌، نگاهم ازش گرفته نمی‌شد فقط دنبال آقاجون بود.
دلم نگاهشو می‌خواست، فقط یه لحظه اون نگاه حمایتگرشو بهم بندازه تا بفهمم تنها نیستم و بازم هوامو داره. نگاه آقاجون همیشه متفاوت بود، یه جوری پر صلابت و محکم بهت نگاه می‌کرد که از نگاهش جون دوباره می گرفتی تا سرپا بشی اما…اما الان این نگاهو ازم دریغ می‌کرد…داشتم تنبیه می‌شدم…
وارد اتاق شدیم و اکرم کوله‌امو کنار کمد گذاشت و گفت:
-خانم لباس آوردین؟! کمکتون کنم عوض کنید.
به زمین خیره شدم و آروم گفتم:
-خودم عوض می‌کنم تو برو.
دوست نداشتم اکرم منو با این وضع زخم‌ها و کبودی های صورتم ببینه، خیلی با ما مهربون بود اما نمی‌تونستم اجازه بدم غرور و شخصیتم تا این حد جلوی خدمتکار خونه‌ی پدربزرگم خرد بشه. اکرم یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:
-آخه آقابزرگ گفتن…
جدی بهش نگاه کردم:
-لازم نیست! خودم می‌تونم.
مکث کرد و آروم گفت:
-باشه خانمم..پس من می رم براتون شام درست کنم؛ سوپ دوست دارین؟!
کلافه فقط برای اینکه از سر بازش کنم گفتم:
-آره آره..
تند تند سرشو تکون داد:
-چشم.
کلافه نفسمو فوت کردم، فقط بلده بگه چشم!!! تا حالا تا این حد رفتار اکرم کلافه کننده نبود.
به سمت در رفت و ناگهان فکری به ذهنم رسید و سریع صداش کردم:
-اکرم؟!
به سمتم برگشت:
-جانم خانمم؟ چیزی می‌خواین؟
لبمو با زبون تر کردم، شک داشتم..نفسمو نامحسوس بالا کشیدم و با تن صدای آروم گفتم:
-تلفن بی سیمو می‌شه برام بیاری؟! بدون اینکه آقاجون بفهمه!
مستاصل نگام کرد، یه قدم جلو رفتم و سریع گفتم:
-می‌خوام به مامانم زنگ بزنم…آقاجون با مامانم دعوا کرده نمی‌خوام بفهمه عصبی می‌شه.
چشماش گرد شد و آروم پشت دست راستش کوبید:
-وای خاک عالم! با زری خانم دعواشون شده؟! واسه چی؟! وای وای به خدا من باورم نمی‌شه.
سرمو تکون دادم:
-حالا بعدا برات می‌گم اما الان تلفنو می‌خوام اکرم.
-چشم خانمم موقع شام میارم براتون.
نفس پرحرصی کشیدم:
-نه نه اکرم!! الان لازمش دارم مامانم نگرانه خب!
درمونده گفت:
-آخه الان آقابزرگ دقیقا کنار گوشی نشسته نمی‌شه برم بیارمش.
دستمو رو هوا تکون دادم:
-من نمی‌دونم اکرم..بگو می‌خوای به یکی از اقوامت توی روستا زنگ بزنی.
تند تند سرشو تکون داد و “چشم” گویان از اتاق بیرون رفت.
عقب عقب رفتم و روی تخت تکی گوشه اتاق که با ملافه سفید پوشیده شده بود نشستم. اینجا اتاق عزیزجون بود که آقاجون، گل خانم صداش می‌زد. در حقیقت این اتاقی بود که عزیزجون توی یکسال آخری که مریض شده بود توش ساکن بود. عزیزجون سرطان سینه داشت و باید توی اتاق استریل و مجزا می‌بود تا یه وقت مریض نشه مخصوصا اینکه شیمی درمانی‌ها خیلی ضعیفش کرده بود.
در تموم طول عمرم من فقط دوبار آقاجون رو اینطوری غصه دار و درهم دیده بودم، یکبار زمانی که خبر سرطان عزیزجونو بهش دادیم و یه بارم الان که منو توی این حال و وضع دید.

*حال*
دوماهی از ورود نوه‌ی آقای ایزدی به شرکت می‌گذشت. کم و بیش اوضاع در آرامش بود البته اگه شفیعی می‌ذاشت و کمتر توی کارمون دخالت می‌کرد! آقای ایزدی تاکید خیلی زیادی روی بخش بازاریابی و فروش داشت و همین باعث میشد نظارت بیشتر و سخت گیرانه تری روی کار ما داشته باشه.
کلاس‌های آموزشی‌ای هم که بهمون قول داده بود، برگذار می‌شد و خود آقای ایزدی تدریس می‌کرد و خداروشکر توی کلاس‌ها خبری از حضور شفیعی نبود و همین خیالمونو راحت می‌کرد.
نفسی کشیدم فاکتورهارو برداشتم و دقیق توی نرم افزار شرکت وارد کردم تا حساب نهایی یکی از مشتری‌هارو دربیارم.
دوتا تقه به در اتاق زده شد، سرمو بالا آوردم و با دیدن آقای ایزدی از جا بلند شدم:
-سلام صبحتون بخیر.
نسیم هم سریع صاف ایستاد و با نیش باز شده گفت:
-عه! سلام آقای ایزدی صبحتون بخیر خوبین؟
با همون لبخند همیشگی محو روی لبش وارد اتاق شد و گفت:
-ممنون..امروز بهتون گفتم ساعت یک کلاس دارید آره؟
نسیم سریع گفت:
-بله بله با خودتون!
یه جوری با تاکید گفت با خودتون که هم من و هم آقای ایزدی خنده‌امون گرفت اما خودمونو کنترل می‌کردیم که نشون ندیم.
-بله با خودم! فقط کلاس امروز ساعتشو مجبورم تغییر بدم و یک ساعت دیگه برگذار می‌شه؛ یه کار کوچیک دارم که آخر وقت باید انجام بدم.
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم:
-مشکلی نداره آقای ایزدی هرطور شما بخواین.
سرشو به تایید بالا و پایین کرد:
-پس تا یکساعت دیگه توی اتاق کنفرانس می بینمتون.
نسیم با لبخند دندان نما جواب داد:
-بله مهندس چشم حتما.
آقای ایزدی از اتاق بیرون رفت و نسیم همچنان با لبخند به راهرو خیره بود. سرجام نشستم و با خنده گفتم:
-یه وقت غرق نشی!
روی صندلیش نشست و عینکشو طبق عادت روی موهاش گذاشت:
-قبول داری خیلی جنتلمنه؟!
خندیدم و گفتم:
-این حرفاتو جلوی حمید هم می‌گی؟!

 نام نویسنده :  شبنم اعتمادی
 نام ناشر:  به بوک

 

رمان های این نویسنده : رمان رگا

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 6 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!