با لبخند سرش را روی سینه اش فشرد و همزمان با بستن چشم هایش، جواب داد: _ پرتقال خوشمزه… از من میپرسی آخه؟ مگه من حامله شدم خانوم؟ چشم هایش را با لذت بست و لبش به لبخندی باز شد. عمیقتر نفس کشید و زمزمه کرد: _ چقدر بوی خوبی میدی حافظ! صدای ضربه هایی که به در اتاق خورد، موجب شد بحث شیرینشان ناتمام بماند و از هم فاصله بگیرند. _ جانم؟ معصومه در حالی که لیوان آب پرتقال دستش بود، لبخندزنان داخل آمد. نگاهش را به آبان دوخت و گفت: _ بهتری مادر؟ دست خودش نبود اما اوی محبت ندیده در دلش با این محبت ها قند آب میشد.
همه در زندگیشان کمبودهایی داشتند. اما بیشک بدترین آنها، کمبود محبت بود. آدمی هرچقدر هم ظاهر سخت و محکمی به خودش میگرفت باز هم نیاز داشت گاهی کسی باشد و نوازشاش کند. زن و مرد هم نداشت. چه بسا مردها بیشتر… _ خوبم مامان. معصومه جلوتر آمد و رو به حافظ گفت: _ پاشو مادر، پاشو یه لیست نوشتم تهیه کن، میخوام امشب آش نذری بار بذارم فردا ببرم امامزاده صالح. نذر کردم به سلامت از بیمارستان اومدین آش بدم. _قبول باشه. _ ان شاالله. حافظ نگاه دیگری به آبان انداخت و همزمان که برمیخواست، گفت: _ من میرم. چیزی احتیاج داشتی، بهم زنگ بزن.
پلک هایش را به نشانه پذیرفتن، باز و بسته کرد و سرش را پایین انداخت. شاید اگر قبل از بارداریاش، حافظ اینگونه مراقب اش بود… الان دلش قنج میرفت برای هر توجه اش. خصوصا با وجود اینکه ریحان های هم نبود. اما حالا… حس عجیبی داشت. در آن واحد که دلش گرم بود به محبت هایش، کسی در گوشاش فریاد میزد اگر فرزندی در کار نبود حتی پرتقالاش هم نبودی… در اتاق که بسته شد، معصومه روی تخت کنار آبان نشست و لیوان آب پرتقال را به سمتش گرفت. _ بخور مادر. لبخندی زد و لیوان را از دستش گرفت. معصومه با نگرانی نگاهش کرد و آرام صدایش زد: _ آبان؟