داستان یک دختر که برای پیدا کردن نامزد گم شده اش وارد یک بازی ناتمام میشود.
صفحهی بازی را چیدند، تاس انداختن و مهرهها به جلو حرکت کردند!
دیگر هیچ راه عقب نشینی وجود نداشت، اینبار همانند مار و پلههای بچگیهایمان نبود که تنها مهرهات را مار نیش بزند و به عقب بازگردی و دوباره حرکت کنی.
اینجا یک فرصت داری، یک جان داری!
اگر ببازی به دوباره برنمیگردی و محو میشوی!
با قدم های سست و آهسته اش به جلو رفت. هر قدمش، گویی رفتن به پیشواز مرگ بود و وحشت نقطه به نقطه وجودش را در بر گرفته بود.
پله ها را به بالا رفت، زانوهایش میلرزید و پاهایش بی جان بود. آب دهانش را قورت داد، پله های زیر پایش جیر جیر میکردند و همین دامن زده بود به ترس بیشترش!
با رسیدن به پله آخر، قلبش تند و بی وقفه شروع به کوبیدن کرد. با مردمک های لرزان به تصویر مقابلش نگاه کرد.
به دیوار رنگ و رو رفته ای که لکه های قرمز پاشیده شده رویش، بی شباهت به خون نبودند و نوشته ای که باعث شد وحشت در دلش ریشه کند:
” این بازی، یه راز ناتمامه!”