درباره مامور ویژه پلیسی که برای نجات اطلاعات مهمی که حامل آن است درون غار برف گرفته گیر می افتد.
رد پای تزئین شده با رد قرمز خون روی زمین برفی منطیقهای سرد و کوهستانی و مردی که آخرین توانش را برای رساندن اطلاعات مهمهاش به مکانی امن خرج میکند. مردی زخمی و خسته با امیدی رو به زوال و خاطراتی تلخ و شیرین. به راستی آن سکانس آخر زندگی اوست؟
وقتی به کسی دل دادی، یعنی درایی از قلبت رو به روش باز کردی که هیچ کس بهش راه نداره! وقتی یه روز دیدی قلبت زیر تیربار دشمن جون داده، بدون دشمن خودیه! به جای یار، جاسوس راه دادی! وگرنه غریبه چه خبری داره از رمز درای قلبت!؟
***
مرگش را همیشه به اشکال مختلف برای خود پیشبینی کرده بود! یک بار تصور کرده بود زمانی که در یک عملیات مسلحانه در حال دستگیری یک باند است، در اثر اصابت یک گلوله به قلبش میمیرد! بار دیگر پنداشته بود زیر شکنجه کسی میمیرد که قصد دارد از او اطلاعات بگیرد. حتی به آنکه ممکن است خودش قبل آنکه جانش را بگیرند با سیانوری خودش را بکشد تا مبادا اطلاعاتی را پس از گیر افتادن ناخواسته به دشمن بدهد هم فکر کرده بود! با تمام این آیندهنگری ها هیچگاه حتی در خواب هم نمیدید روزی در برف و بوران درون یک غار سرد گیر کند و اشهدش را بخواند و حسرت دیدن دوباره دلبرش را با خود به گور ببرد!
***
روزگار عجیبیست! آیندهنگرترین انسان را هم که بیابی میبینی، دنیا یک جا طوری برایش چرخیده تا به او هم بفهماند هیچ کس قادر به خواندن دستش نیست! مثل آن مادر که پرامید سر به بالین میگذارد با امید به فردایی که باید فرزندش را تا مدرسه ببرد و فراموش نکند تغذیه فرزندش را هم در کیفش بگذارد!