بیماری دوقطبی
نسیم و هاتف پنج سال قبل به خواست خانوادهها نامزد شدن. در حالی که نسیم دل در گرو عشق دیگهای داشت.
حالا پنج سال گذشته و همه چیز تغییر کرده، و خانوادهها به این باور رسیدن که این دو نفر به درد هم نمیخورن. اما نسیم تصمیم میگیره برای اولین بار با تصمیم پدرش مخالفت کنه. حتی با اینکه شناخت کاملی از نامزدش هاتف نداره. اون اجازه نمیده این نامزدی به هم بخوره و با وجود مخالفت خانواده به عمارت هاتف میره و …
– بخواب. خوب میشی. همه چیز از یادت میره. نبینم دوباره مثل پایین فکر کنیا. تو هیچ تقصیری نداری.
با نگاهی به چهرهاش که در اشک شناور است میگویم:
– تلاش میکنم.
مانند یک پدر دست نوازش بر سرم میکشد.
– آفرین دخترم.
و لبخند میزند.
میخواهد برود که دستش را میکشم و زمزمه میکنم:
– میشه نری؟
به ناچار کنارم مینشیند. دستش را محکم نگه میدارم. قطرات اشک را از صورتم پاک میکند.
جای لبهایش روی گونهام و بعد پایینتر میآید و نقش جدیدتری از دیشب روی لبهایم میزند. تا به حال کسی را در میان اشک بوسیدهای؟ حس عجیبی دارد.