دختری که ناخواسته نفر سوم رابطهای میشه.
داستان مشکی پاشنه بلند از جایی شروع میشود که لیانا برای رهایی از خاطرات بد گذشته و کودکی اش تصمیم میگیره به تهران بره. ارتقای پوزیشن کاری اولین اولویت زندگیش هست ولی با ملاقات هورداد هر چیزی که قبلاً فکرش رو میکرد به هم میریزه. هوردادی که در لحظهی اول نشون نمیده که متاهله و لیانا تا وقتی که به بدترین شکل ممکن باخبر بشه، توی این بیخبری میمونه…
– اگه من… به جای تو این مشکل رو داشتم، اگه من هر روز و هر ساعت زندگی رو به کام جفتمون تلخ میکردم، اگه من اونی بودم که قبول نمیکرد یه دکتر بره، اگه من…
– میموندم.
چشمهای لیانا روی هم میآیند. دوست دارد فرار کند، ولی از کودکی در گوشش خواندهاند که فرار برای ضعیفهاست؛ میخواهد که ضعیف باشد… یک بار و برای همیشه!
– من از رفتن حرفی نزدم!
– ولی میخوای که بری!
آشفته و غمگین است. نگاهش روی صورت آرام و چشمهای بستهی او دو دو میزند و لحظهای رفتنش را تصور میکند. این بار حتی آرام و قرار هم ندارد.
قدمی به عقب برمی دارد و جامی که در دست دارد چپه میشود. لیانا گفته بود که نمیرود… گفته بود که میماند. همان شبی که تا صبحش خواب به چشم جفتشان حرام شده بود، قسم خورده بود که میماند!
– نمیرم؛ ولی به یه شرط…
– شرط نذاشته بودی لیا! گفته بودی میمونی، بدون هیچ حرفی. گفته بودی… کنار میای.
– چطور توی چند ساعت به شرط گذاشتن فکر کردی لیا؟ قبلاً هم تو فکرش بودی نه؟ تمام اون روزهایی که من داشتم به خاطر درک و شعورت شکر میکردم، تو داشتی به ترک من فکر میکردی؟
لیانا گوشهی لب به دندان میگزد و رو به سمت دیگری میگیرد. هنوز هم دستهایش روی نزدههای فلزی قفل شدهاند و توان گرفتن تکیهاش را ندارد.
– من هنوز هم همونقدر درک و شعور رو از وضعیتت دارم. هنوز هم…
رو به سمت هورداد میگیرد. این بار بیشتر از هر وقت دیگری دلش برای مردی که شبیه به کودکهای دم گریه شده است میسوزد.
– من هنوز هم سر تمام حرفهایی که روز اول زدم هستم!
– ولی این منم که هیچ شرطی رو قبول نمیکنم!
بیشتر از یکدندگی و زور گفتن، عجز و ناراحتی همراه لحنش است. چشمهای قهوهای روشنش بیشتر هر زمان دیگری که لیانا آنها را دیده است، تاریک به نظر میرسند.
علناً میبیند که انگشتانش دیگر تاب نگه داشتن آن جام را ندارند. همانی که مایع سرخ رنگ داخلش، روی کفش هورداد را خیس کرده.
– من آدم پایبند بودن به هیچ شرط و شروطی نیستم. مغز کوفتی من برعکس کار میکنه. بهش بگن این کار و نکن، بدترشو میکنه.
انگشت اشارهی دست آزادش، تهدید خستهای را روانهی صورت لیانا میکند.
– تو اینو میدونستی! پس حق نداری از شرطی حرف بزنی که مطمئنم تهش چیز خوبی نمیشه… شرط یعنی اگه نتونم، ندارمت دیگه. بدتر از یهو رفتنته، انگار ذره ذره میخوای منو بکشی!
دستهایش از روی نرده سر میخورند و شال حریرش، این بار دیگر شانههایش را نمیپوشاند. قدم به سمت هورداد برمیدارد و شانههای او افتادهتر میشوند.
حتی با وجود پاشنههای بلند کفشش، روی نوک پا میایستد و دستهایش را دور گردن او حلقه میکند. شال حریر هنوز هم بند انگشتانش است و همراه دستانش، دور تن هورداد میرود.