در رمان جایی که قلب آنجاست تهمینه کریمی راوی یک عاشقانه ی جذاب است که با درد بی کسی دختر داستان در ابتدا عجین میشود اما در ادامه و یک دوم نهایی داستان با حضور شخصیت پسر داستان عاشقانه ای را به تصویر میکشد که خواننده را مشتاق ادامه دادن میکند.
رزا دختری دو رگه ایرانی آمریکایی که بعد از فوت پدر به در خواست او راهی ایران میشود تا علت طرد شدن مادرش به خاطر ازدواج پدرش را به درخواست خود پدرش، بفهمد. او با ورود به خانه ی مادری سرنوشتش با عاشقانه ای جذاب رقم میخورد.
از همان زمان که دختر بچه کوچکی بودم احساس کردم که این واژه را دوست ندارم واژه ای که مادر را غمگین می ساخت
«پس چرا باید برخلاف میلم به جایی میرفتم که هیچ دلبستگی به آن نداشتم؟
چرا پاپا. چرا؟»
غمگینانه پلک هایم را به روی هم فشردم اما اشک هایم باز فاتحانه به روی گونه هایم لغزیدند سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم دلم میخواستم بخوابم اما سرم به شدت درد میکرد انگار کسی با بغض و نفرت هر چند ثانیه یکبار مشت گره کرده اش را بر فرق سرم میکوفت.
ته دلم خالی شد حالا هواپیما دیگر در آسمان بود و به سرعت راهش را از میان ابرهای سفید میشکافت و به سمت سرزمینی دور و ناشناخته به پیش می رفت.
صدای مسافر بغل دستی ام را شنیدم گوشهایم تیز شد زبانش زبانی آشنا برای من بود فارسی صحبت میکرد و من فارسی را به خوبی خود ایرانی ها بلد بودم و از این بابت احساس رضایت میکردم.
هیچ دلم نمیخواست چون موجودی زبان نفهم در کشوری خارجی و در میان مردمانی بیگانه با حالتی گیج و ترحم برانگیز به حرکت لب هایشان چشم بخشکانم.
در آن لحظه از اینکه به راحتی متوجه صحبتهای آنها می شدم حس عجیبی داشتم سالها بود که دیگر به آن بخش از آموخته های ذهنم روی خوش نشان نداده بودم شاید از بعد از مرگ ناگهانی و شوک برانگیز مادر اما حالا کلمات حتی بدون نیاز به لحظه ای تفکر پشت سر هم برایم معنا میگرفتند.
اشکان فکر میکنی مامان لباسی رو که براش گرفتم میپسنده؟
مرد جوانی که کلافگی به وضوح در آهنگ صدایش پیدا بود در جوابش گفت:
آه اشتیاق خفه ام کردی بس که این سوالو ازم پرسیدی. منچه میدونم. من که تو دل مامان نیستم اگه بتونی یه کم صبر کنى بالأخره می فهمی.
دختری که مرد جوان او را اشتیاق صدا زده بود با لحن نگرانی گفت:
آخه می ترسم خوشش نیاد تو که میدونی چقدر مشکل پسنده. تو که خودت اینو میدونستی چرا بهش قول لباس دادی؟ خوب یه چیز دیگه براش میگرفتی.
چه می دونم یه هو از دهنم پرید.
اشکان بار دیگر به حرف آمد و گفت
_ حالا کاریه که شده.
_زیاد بهش فکر نکن مامان همیشه سلیقه تورو قبول داشته مطمئنم این دفعه هـم انتخابتو میپسنده
اشتیاق آهی کشید و گفت:
خدا کنه
بعد از لحظه ای سکوت بار دیگر به حرف آمد و گفت:
راستی یادم رفت بهت بگم مامان میگفت خاله فخری اینام برگشتن تهران مثل اینکه قراره این دفعه دیگه موندگار بشن مامان میگفت خاله فخری آقای معتمد رو مجبور کرده باغ شمیران رو بفروشه و یه خونه تو نیاوران بخره فکـر شو بکن
مکث کوتاهی کرد و گفت
به نظر تو کارای خاله فخری زیادی تابلو نیست؟
متوجه منظورش نشدم جمله اش برایم نامفهوم بود شاید اشکان هم به شکلی دیگر متوجه منظور او نشده بود چرا که با لحن کنجکاوی پرسید:
_منظورت چیه؟
_می خوای بگی تو نمی دونی؟!
_چی رو.
از طریق انتشارات علی و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
خانم تهمینه کریمی متولد سال 1360 متاهل هستند و در اصفهان زندگی میکنند.
رمان هوس _ انتشارات علی
رمان جایی که قلب آنجاست _ انتشارات علی
رمان خاکستر رز _ انتشارات علی
رمان سراب شوریدگی _ انتشارات علی
رمان تا همیشه با تو بودن _ انتشارات شادان