رمان بگذار عاشقانه بگویم روایت دختری است که برای مستقل شدن وارد محیط کاری میشود و در آنجا دلباختهی مری میشود که هیچ تصوری از همچین دختری توی ذهنش ندارد. داستان از سادگی و شیواییِ بالایی برخوردار و در دو جلد نگارش شده است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی نگارش شده است. این رمان 950 صفحه، در سال 1394 از نشر شقایق منتشر شده است.
نهال، دختری جوانیست که دانشجوی رشته گرافیک است و برای مستقل شدن و برداشتن باری از دوش خانوادهاش، به عنوان طراح وارد شرکت برادر دوست و همکلاسیاش میشود. دختری که با سادگی و عزت نفسش توجه پسری را جلب میکند که هرگز در خیالش هم دختری مثل او را راه نداده بود.
قصهی عشق میان آن دو با یک فنجان نسکافه ساده آغاز میشود، قصهای که بالا و پایین زیاد دارد به اندازه فاصله زمین تا آسمان…
ماکان خمیازه کشان از بیرون رفت. چشمهایش نیمه باز بود که ناگهان یکی محکم به او تنه زد. صدای اعتراض مانیا را شنید:
– برو اونور!
ماکان که خمیازهاش نیمهکاره مانده بود با تعجب پرسید:
– چته؟
مانیا برایش دهن کجی کرد و گفت:
– سیاوش اومده دنبالم!
ماکان با بدجنسی خندید و گفت:
ـ آهان واسه همین هول شدی!
مانیا زیر لب مسخرهای گفت و از پله پایین دوید. ماکان هم دستی در موهایش کشید و پشت سرش راه افتاد. جلوی در سیاوش منتظر ایستاده بود. مسعود خان پدر ماکان از آشپزخانه نگاهی به بیرون انداخت و گفت:
– سیاوش بیا صبحونه بخور! مانیام نخورده!
سیاوش نگاهی به مانیا انداخت و گفت:
ـ میخواستی بدون صبحونه بیای؟
ماکان از کنارشان رد شد و گفت:
– سیاوش جان کله پزی سر کوچهاس. کله سحر پا شدی اومدی اینجا چی بگی؟
سیاوش بی توجه به ماکان آشپزخانه کشید و گفت:
– برو بذار باد بیاد بچه!
مانیا برایش ابرویی بالا انداخت و ماکان هم اخم کرده به سمت روشویی رفت. وقتی پشت میز نشست. سیاوش داشت برای مانیا لقمه میگرفت.
ـ بدم میاد از این اداها!
مسعود خندید و گفت:
ـ شب دراز است و قلندر بیدار جناب ماکان خان!
سیاوش لقمه بعدی را به زور توی دست مانیا گذاشت و گفت:
ـ بذار نوبت تو هم میرسه. اون وقت امروز و یادت باشه!
ماکان شانهای بالا انداخت و گفت:
– حالا کو تا بیست سال دیگه؟
مسعود خان با تعجب گفت:
ـ یعنی میخوای سر پیری زن بگیری؟
ماکان چایش را سر کشید و گفت:
– حالا شما که بیست سالت بود زن گرفتی کجا رو گرفتی؟
مسعود خان مشتش را نشان پسرش داد و گفت:
– حرف اضافه بزنی خودت میدونی! پشت سر سوری من حرف نزن!
ماکان سری تکان داد و بلند شد و گفت:
ـ اینم از پدرمون! معلومه… زنش خوابیده، ایشون صبحانه آماده میکنن! ببین مامان سوری چه زهر چشمی گرفته.
سیاوش زیر لبی خندید برو هنوز و مسعود خان با همان اخم مثلاً جدی گفت:
ـ برو، هنوز مونده تا خیلی چیزا رو بفهمی، برو بچه کاری به بزرگترا نداشته باش!
ماکان راه افتاد تا از آشپزخانه خارج شود و در همان حال به خواهر و شوهرش گفت:
ـ شما دو تا هم پاشین برین مدرسهتون دیر شد!
و بدون اعتنا به غرغرهای مانیا به سمت اتاقش رفت.
رمان بگذار عاشقانه بگویم از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
بهاره شریفی، متولد سال 1360، نویسندهی ایرانی از رفسنجان میباشد. ایشان در کنار نویسندگی، کار مترجمی هم میکنند و در هر دو زمینهی نگارش فعالیت دارند. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان آن من ـ انتشارات شقایق
رمان آن او ـ انتشارات شقایق
رمان تپش معکوس ـ انتشارات شقایق
رمان بگذار عاشقانه بگویم (دوجلدی) ـ انتشارات شقایق
رمان خانهای روی ابرها ـ انتشارات شقایق
رمان خاموشی ـ انتشارات سخن
رمان نارگون ـ انتشارات سخن
رمان نامههای سیاه ـ انتشارات سخن
رمان سکوت سایه ها ـ انتشارات سخن
رمان دختران مطرود (ترجمه) ـ انتشارات سنگ
رمان دختری که او میشناخت (ترجمه) ـ انتشارات سنگ