سرگذشت کسی که بعد از فوت شوهرش مجبور به ازدواج با عموی همسرش میشه.
آشتی زنی حامله که بعد از فوت شوهرش مجبور به ازدواج با یکی از مردهای فامیل همسرش میشه.
متوجه حضور آروین بودم که کنار اپن ایستاده بود اما بی توجه به حضورش درحال شستن ظرفها بودم که نزدیکتر شد و شیر آب را بست.
-چند هفته است برگشتم و باهم داریم زیر یه سقف زندگی می کنیم اما تو اصلا بهم توجهی نداری و روز به روز از من دورتر میشی.
-آروین باید منو درک کنی باید بهم فرصت بدی.
آروین مچ دستم رامحکم گرفت وبه سمت اتاق خواب کشید.
-تاهمین جا هم زیادی بهت فرصت دادم.
ازاین رفتارش حسابی شوکه شدم ووقتی مرا روی تخت پرتاب کردبه رویم خیمه زدتا دیگر نتوانم بلند شوم
-چیه،دیگه ازمن خوشت نمیاد،نکنه هوایی شدی و فکر کردی عموم راستی راستی عاشق چشم و ابروت شده !!!به غیر از من هیچکی از تو خوشش نمیاد خیالت راحت….
خواستم اعتراضی کنم که لبهایم را اسیر کرد وم ن به غیر از چنگ انداختن به روی تخت کاری از دستم بر نمی آمد.